کرد تلافی سپیده دم ،خنجر از پشت سیاهی را،از خجالت شبیخونش به در آمد جانانه…!به جوشش در آمد غیرت نور…!شعله های خشم فروزان کرد ابابیل وار!بر سر سیاهی ،نگون بخت و تیره روز خوار…!بکوبید چنگال پولادین به سینه اش…!،زهره ترک شد قلب سیاهی از هیبتش..!و دو چشمش خونبار شد و مغلوب،و بر خاست دود ندامت از وجود یاغی…!اسفبار نعره هایش رفت به آسمان،بسوخت بنیان و ریشه اش و گفت؛ای دریغ…!جمع اشباح و ارواح به دور معرکه ،هل هله کنان،اشک شوق ریزان و غرق تماشا…!چیره شد سر انجام پاکی بر پلیدی…،و فائق آمد نور بر ظلمت…!!!







