دیداری در چمنزار
دیداری در چمنزار🌳
دیدگانم بر رخ آرام جان افتاده بود
نور سیمایش بدشت بیکران افتاده بود
در میان دست مهرآمیز او با شوق دل
روح و جان برلذت عطرجنان افتاده بود
در چمنزاری که یار مهربانم شد عیان
یاد ذکرشب براین روح و روان افتاده بود
آن کلام بی مهابا بر زبانم در شبی
بی گمان برگوش یار مهربان افتاده بود
عمق آغوش نگار بی بدیل و دلستان
بر وجودم چون سریری با امانافتاده بود
قلب رنجورم ازآن شب می تپیداز التهاب
ناگهان دیدم قبول از امتحان افتاده بود
مختار پشوتن « رنجور »


