نخهای نور
نخهای نور
روح و جانم در میان جنگل غم خَسته بود
شادی ما با هــــزاران غصه از دل رَسته بود
دیدگان، مشتـاق ساحل بودند اما با رخش
منفذِ هـرشاخ و برگی با نخ جان بَسته بود
در فــــراسوی جهان و جنــگل و دریای جود
مخزن جان و نخ و ساحل بهم پیوسته بود
عطـر گیسویی به هـر جا می رسید از دلربا
قلب عشاق ازهراس فصل او بِشکسته بود
برق چشمانش هزاران موج نورانی که داشت
لحظهها درجان من، از یکدگر بُگسسته بود
تا نباشــــم لایق آن دلبــــر خوش ذات و پاک
عاشقی زارمکه توفیق از وجودش جَسته بود
ای دل رنجور و بــــی رکن و قــرار از عاشقی
هــر نــخ نور از رخ ماهش غبارت شُسـته بود
مختار پشوتن « رنجور »


