نالان و نالایق
نالان و نالایق
چه مـیدانــی چه کردی با من نالان عاشق
از این دنیا شدم سیر و نگشـتم بر تو لایق
تــمام شوق دل را ، بر فـنا دادی تو در من
نه بر وصلت نشاندی و نه فرمودی حقایق
دلت را بر کـه دادی تا در آن سکـنی گزیند
بتــازد بر رقیبی چون منِ بـی نطق و ناطق
نه بر پیمان وفاداری نه عهدی میشناسی
کدامین شیوهی عـشق را گزیـدی از علائق
شب و روزم چنــان زلــف سیاه تو پریشان
نگــردم عاقبت بر زلــف و گیـسوی تو فائق
مختار پشوتن « رنجور »


