بـه حراست میهن، دل گشاده کنم،
وز آن، جـانِ شیرین، آمــاده کـنم.
گـر او جـان ستاند، چه باک از بـلا،
که روحم به کویِ وطن شادمان فنا
چـو ایـران نـباشد، تـنم بادِ دور،
که بی او، وجودم ندارد شعور.
از او نورِ هستی، چو گیرد عیان،
به جانم زند موجِ شور و فـغان.
ز خاکش اگر اشکِ حسرت بچوشد،
به لبهایِ تشنه، شکر میفروشد.
مبادا نفس در هوایش کشم،
اگر او نباشد، به جان میکشم.
که جانم ز تن، بیقرار است و زار،
اگـر او نـبـیند، نــدارد قـــرار.
بـه یـادش اگـر جـانِ خـود بـازم،
چو عاشق به معشوق، پرواز سازم.
✍️یعقوب پایمرد


