به نام یگانهی مهرآفرین
با شکوفا گشتنِ دلهایمان
التهابِ بیکرانی شد روان
صبح گشتو، باز افق، مِهری دمید
در دلِ نیلوفرینِ آسمان
با تمامِ عاطفه، میرقصد این
چرخِ احساسِ نهانجای جهان
شادیِ جامِ دلِ ما میتپد
همصدا با تابشِ خورشیدِ جان
لحظهها، با آرزوها میتپند
زندگی، میجوشد از نبضِ زمان
در دلم رویای صبح استو، صفا
پرتوِ مهرِ خدا، گشته، عیان
زهرا حکیمی بافقی (کتاب نوای احساس)
*…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*
صبح؛ یعنی، که گلِ پنجره را باز کنی
موجِ نابِ نفسی را به دل ابراز کنی
با تمامِ تبِ جان، مهر ببخشی به خودت
کوکِ رویای وفا، بهرِ دلت، ساز کنی
با انرژی بتپی، نبضِ رگِ عاطفه را
مثبتِ حسّ صفا را، به خود آواز کنی
پرترنّم بشود، نای نهانجای دلت
روز را دامنه تا دامنه آغاز کنی
بر سپیدِ سحری، چشمکِ جانت بزنی
چون «الهه»، همهدم، ناز شوی؛ ناز کنی
زهرا حکیمی بافقی(کتاب نوای احساس)
*…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*
* واژهی «نهانجا؛ نهانجای» ترکیب وصفی مقلوب و از ساختههای ذهن نگارندهی سرودههای جاری است؛ به مفاهیمی؛ چون: «باطن و ژرفای هر چیزی»؛ «صمیم قلب».
*…*…*…*…*…*…*…*…*…*…*

