به نام یگانهسرایندهی دیوان آفرینش
ای تو، غزلِ جاری، در شعرِ گلِ احساس
امواجِ دلِ من را، با عاطفهات بِشناس
امواجِ دلِ من را، با عاطفهات بِشناس
در قابِ سپیدِ جان، تصویرِ تو را دیدم
روحم به تپش افتاد از واکنشِ احساس
روحم به تپش افتاد از واکنشِ احساس
البته که ممنونم، از نحوهی برخوردت
با حسّ دلم؛ وقتی، شد بهرِ تو آس و، پاس
با حسّ دلم؛ وقتی، شد بهرِ تو آس و، پاس
گفتی که تو را خواهم، با موجِ نوی قلبم
رفتی و شد آشوب این، بحرِ دلِ بس حسّاس
رفتی و شد آشوب این، بحرِ دلِ بس حسّاس
آه از طرفی دیگر، رفتارِ تو بخشیدهست
حسّ نگهِ جان را، نایابترین الماس
حسّ نگهِ جان را، نایابترین الماس
صد رنج و جفا دادی، شطرنجِ دلِ من را
این مهرهی دل، امّا، با تو، برود در تاس
این مهرهی دل، امّا، با تو، برود در تاس
آوای تو پیچیده، در دستگهِ قلبم
در خوانشِ احساسم، آوازِ تو گشته، باس
در خوانشِ احساسم، آوازِ تو گشته، باس
مانندِ رگِ خونی، جاری شدهای در جان
مانندِ رگِ آبی، دادی به دلم صد یاس
مانندِ رگِ آبی، دادی به دلم صد یاس
از بس که تو شادی را، دادی به گلِ قلبم
سرتاسرِ جانم شد، چون دشتِ گلِ ریواس
سرتاسرِ جانم شد، چون دشتِ گلِ ریواس
حالا چه بنامم من، رفتارِ غریبت را
آرامشِ محض و، گه، سرچشمهی صدها هاس؟!
آرامشِ محض و، گه، سرچشمهی صدها هاس؟!
زهرا حکیمی بافقی، غزل ۱۷۰، کتاب نوای احساس (۳۴۰ غزل، همراه با معرفی اشعار تصدیری)، اصفهان: نشر کاشف علم.
***
چه پارادوکس غریبی است عشق!
میپژمراند؛
میسوزاند؛
نابود میکند؛
و باز،
زندگی میبخشد!
(زهرا حکیمی بافقی، کتاب صدای پای احساس)

