سایهسارِ انتظار
در سايهسارِ سروِ انتظار
گُلِ شور میتپد انگار
و صدای تپيدنِ احساس
از سينهی هر ياس
در گوشِ جانم
میزند آواز
مینوازد زنگ
من بدين آهنگ،
میروم؛ تا بیکرانهی راز
تا آستانهی پرواز
تا بدان اوج؛
كه عروجش نام است
و به معراجِ بلندِ انسانيتِ بيدار
میرسم هر روز
***
من؛ هر روز
در سرای سينهی سبزِ هر نهالِ رُسته بر جويبار
حضورِ سبزِ قدمهایت را
احساس میکنم
***
سینهام، آشنای نفسِ سرخِ احساس است.
من، به یُمنِ نفسِ احساس
بوی سبزینهی قدمهایت را
میشنوم هر روز
و با صدای سبزِ چمنِ سينه
نفسِ سرخِ رسيدن را
میبینم
***
من، در برگبرگِ هر گلبرگ
كه میريزد بر زمین مرگ
پرواز پُرشکوهِ عشق را
میشنوم هر روز
***
من؛ هر روز
تو را، در تبسّمِ هزاربارهی شوق
ياد میكنم
تو را، به تكرارِ هزاربارهی عشق
فرياد میكنم
***
تو در دشتدشتِ وجود
جريان داری چون روح
میروی چون رود
میدوی چون باد
میدوی آزاد
***
تو در موجموجِ سينهی من
میتپی با صدایی
آبی و روشن
من، صدای سينهام را
در تپيدنِ احساس
دوست میدارم؛
زيرا
زنگِ صداقتِ صدايش
برای توست؛ ای گُلِ نرگس!
برای تو؛ ای مقدّس و محبوب!
برای تو؛ ای مهربانِ خوب!
***
بيا؛ که سينهی بسياری
پُر از صداست!
بيا؛ كه سينههايی بسيار
گرم از تپيدن است
لبريز از عطشِ انتظار
سرشار از انتظارِ رسيدن!
***
بيا
و گُلِ سپيدِ رسيدن را
به سينههای پُرتپش
هديه ببخش!
***
بيا
و نفسهای خسته
و بريدهجان را
زندگی بساز!
***
بيا
و سينههای مانده در
جادّههای بس درازِ انتظار را
به گُلِ وصالت برسان!
زهرا حکیمی بافقی، کتاب آدینهی انتظار، اصفهان: نشر شهید فهمیده، ۱۳۹۲.
*…*…*…*…*
اللهم عجل لولیک الفرج!
*…*…*…*…*

