✍ هرگز نمیدانستم
در دشتِ دل، غوغا شد از: صدها صدا
دیگر نمیخوانم من از: عشقو، صفا
دیگر در این آشوبِ بیپایانِ جان
قلبم نمیخواهد تبِ مهر و، وفا
زیرا که از بس هجرِ یارم غم سرود
با بغض، ناباور شدم من، مِهر را
آیینهی دل را سپردم دستِ یار
گفتم که حتما میدهد، آن را جلا
دردا نبود آنسان که میپنداشتم
جوری دگر بوده، تمامِ ماجرا
قلبش مثالِ سنگ بود و، من دلم
نازکتر از یک شیشهو، در غم رها
هرگز نمیدانستم او خواهد شکست
قلبِ مرا در سنگلاخِ صخرهها
هرگز نمیدانستم عشقش، عاقبت
میسوزد احساسِ مرا سر تا به پا
زهرا حکیمی بافقی (کتاب نوای احساس)
✍ باور نمیکردم
میدیدم از دستش جفا؛ باور نمیکردم
با من نبود او را وفا؛ باور نمیکردم
وقتی که میبوسیدمش، با مهرِ احساسم
در او نمیدیدم صفا؛ باور نمیکردم
من زنده بودم با دمِ رویاییِ امّید
در دل نبود امواجِ «نا»؛ باور نمیکردم
هرچند، دنیای نفَس، بیتاب بود امّا
مرگی نهفته، در خفا، باور نمیکردم
حرفِ «نمیخواهم تو را» میگفت هر روزه
امّا نمیدانم چرا باور نمیکردم
با من نبود اصلا دلش؛ میدیدم این را باز
با این دلِ دردآشنا، باور نمیکردم
شد باورم؛ وقتی که نارویش به دید آمد
هرچند، دردی ناروا، باور نمیکردم
شاعر: زهرا حکیمی بافقی (الف_احساس)

