پای دار
- پای دار
– •
مشک روزی لب گشود از بد به دنیای غدار
گفت از نامردی بند و طناب و چوب دار
_
دار دیده بر سر خود بیگناهان بی شمار
او تفاوت می گذارد بین دارا و ندار
_
تا که گفتند شهر دارالمومنین است شهر لار
لرزشی افتاد در اندامهای شهر لار
_
هر کسی یک بار کرده امتحان این کارزار
من هزاران بار رفتم زیر تیغ و پای دار
_
من که اندر زندگی هرگز نمی گیرم قرار
دست و پایم بسته اند تسلیم گشتم بر ملار
_
دیگران را می کنند بندش به گردن افتخار
روزگار من ببین گیرم میان هشت و چار
_
من دهان را باز کردم تا بگویم این شعار
از طناب دار جز بستن نمی آید به کار
_
بند گفتا بی بهانه من نبندم پای یار
حنظل ار کِشتی بدان هرگز نمی چینی خیار
_
تو درون پر کرده ای از کینه و گرد و غبار
من اگر بندم ولی هرگز نیم بی بند و بار
_
تو به روی قایق اعمال خود هستی سوار
چون دهانت را نبستی بردنت در پای دار


