بردلی دون۱
–
سال دوم تدریسم بود یک روز اردیبهشت یکی از همکاران که در روستای دیگری تدریس میکرد مشکلی برایش پیش آمده بود از من خواست به جایش بروم سرکلاس، روز موعود فرا رسید اتو کشیده رفتم سر کلاس نهم ، کلاس مختلط بود با ورود نگاهم به نگاهی گره خورد چشمان جذاب و مژه های پر پشت
انگار تیری به دل نشست چون درسها تمام شده بود مختصری راجع به نحوه امتحانات توضیح دادم هر بار که بر می گشتم این نگاه عمیق تر و گره آن کورتر می شد خلاصه برای اینکه بچه ها را مشغول کنم گفتم. یک سوال میدم هر کس قلم و کاغذ آماده کند سوال این بود: اگر قیمت یک اسب و افسار آن ۱۱۰ تومان باشد و اسب ۱۰۰ تومان از افسار گرانتر باشد قیمت هر کدام چقدر است ؟ در پایان همه برگها را جمع کرده و در کیفم گذاشتم که وقتی رفتم منزل تصحیح کنم وقصدم اصلا پر کردن وقت کلاس بود نه سنجش سطح سواد دانش آموزان،
بردلی دون ۲
–'
چند روز بعد یادم آمد رفتم سراغ برگها همینطور که تصحیح می کردم یکی از دانش آموزان جای جواب نوشته بود (قیمت نداره وعده ی ما نیمه اردیبهشت، بردلی دون، زیر درخت بید دوراهی، ♡H) جا خوردم نگاه کردم دیدم اسم نداره فهمیدم کار بیخ پیدا کرده ولی دیگر گذشته بود هیچ وسیله ارتباطی هم نبود از طرفی من دیگه به اون روستا نمی رفتم خلاصه همه چیز را ندیده گرفتم و رد شدم سال بعد از معلمین روستا سراغ گرفتم گفتند همه دختران کلاس شوهر کردند رفتند پی قسمتشان همیشه ته دلم نگران H بودم اما هیچوقت نخواستم اطلاعاتی ازش داشته باشم که خللی در زندگیش بوجود بیاید ،
سال قبل یعنی ۳۵ سال بعد از آن موضوع یکروز با یکی از دوستان در آن مسیر می رفتیم دوستم گفت فلانی سر دو راهی بردلی دون شما پیاده شو تا من برم فلان روستا یه کار کوچکی دارم و برگردم شاید نیم ساعتی طول بکشد ،
بردلی دون۳
—
اصلا حواسم نبود چه تاریخی است پیاده شدم بطرف درخت بید رفتم که در زیر سایه اش بیاسایم تا دوستم برگردد اما چون خانواده ای زیر آن مشغول استراحت بودند منصرف شدم خودم را مشغول کردم دیدم دختر بچه کوچکی دوان دوان اومد پیشم پس از سلام پرسید شما آقای A هستید گفتتم آره مگه منو میشناسی؟ بدون اینکه جواب سوالم را بدهد گفت منتظر کسی هستی؟ گفتم آره دوستم رفته روستا..
بعد از چند دقیقه دوباره اومد کاغذی داد دستم دیدم روش نوشته؛
(دیر آمدی ای نگار سرمست
من سالهاست اینجا منتظرم
۱۵ اردیبهشت ۴۰۲♡H)
انگار با پتک کوبیدن تو مغزم هیچ حرفی برای گفتن نداشتم
رفتم به سمت درخت بید سلام و احوالپرسی کردم به بهانه تشنگی لیوان آبی خواستم روی ویلچری همان چشمان جذاب که حالا چروک افتاده بود میخکوبم کرد گفت استاد چی شد اینطرفا؟ گفتم ببخشید نشناختم من دو ریالیم کج بود دیر افتاد
بردلی دون ۴
—-
ازروزگارش پرسیدم گفت اینها بچه ها و نوه هام هستند حالا به این روز افتادم ولی هرسال ۱۵ اردیبهشت میام اینجا منتظر چنین روزی بودم کلی شرمنده شدم در دل خودم را سرزنش میکردم شاید من مقصر باشم هنوز لیوان آب را نخورده بودم که صدای بوق ماشین دوستم بلند شد ازشون خداحافظی کردم توی مسیر دوستم متوجه شده بود که من دمغ هستم گفت راستش را بگو داستان را برایش تعریف کردم
امسال اردیبهشت گوشی را باز کردم به مرور وضعیتها نگاه میکردم دیدم همان دوستم برای H نوشته (خدا حافظ ای داغ بر دل نشسته) نتوانستم جلوی گریه ام را بگیرم و هماهنگ کردم برای تشیع رفتم سر دو راهی زیر درخت بید نشستم و شعر هوشنگ ابتهاج را زمزمه کردم که
نشسته ام به در نگاه می کنم
و در چه آه می کشد
تو از کدام راه میرسی
خیال دیدنت چه دلپذیر بود
جوانی ام در این امید پیر شد
نیامدی و دیر شد
…







