راز
…
شنیدم شبی میوه با هسته گفت
نباید به کس راز سربسته گفت
…
چنین گفت سرباز دل با شَهش
نشاید که سِری به وابسته گفت
…
لبش باز کرد آن ترک خورده نار
به همسایه اش راز آهسته گفت
…
چو دل باز کرد سفره اش پیش او
به فردا همه باغ پیوسته گفت
…
دهان باز کرد مغز معلوم شد
تُهی مغز را خنده ای کرد افت
…
دلش سخت دلگیر گردو بشد
که دل نازک و پوست کرده کُلفت
…
به فردا که بازار رونق گرفت
گران گشت گردو انار گشته مفت
…
مگو راز خود با کسی هیچ وقت
که این جمله را پیر وارسته گفت
…
، حاجی اکبری،،


