مهاباد
♡♡♡
دلیلی که خورشید بگرفته تب
مَه ی در مهاباد دیده به شب
~~
دو صد مُشتری صف کشیده جلو
زمین محو راه رفتنش از عقب
~~
اگر گونه اش را بدیدی فلک
یقین بوسه ای زو بکردی طلب
~~
عطارد به دنبال او پُر شتاب
مریخ روی از عشق او پُر تعب
~~
پلوتون و بهرام و برجیس و تیر
تماماََ مشغول رقص و طرب
~~
به تعظیم او ایستاده دنا
به سینه نهادست دستِ ادب
~~
درازی یلداست گیسویِ او
ز تهران کشی می رود تا حلب
~~
گر آشفته باشد اوضاع شام
ز دوریِ رویش شده در غضب
~~
حسادت نمودی به او چلچراغ
به لبها فراوان بدیدی رطب
~~
به تقلید او کبکِ تاراز هم
زده لاکِ خونی به رویِ دو لب
~~
عجب روزگاری شده این زمان
زند ماهِ من بر ستاره رَکَب
~~
مه آلود بینم مهاباد را
محال است این مه بگردد عزب
~~
گر از اسب افتاده مهپاره ام
نیفتاده هرگز ز اصل و نسب
•••


