عدس نخود
•••●•••
عدس بگوید به نخود هر که رود خانه خود
خانه ندارد دل من گم بکند لانه خود
…
جغد دلم خواند شبی بر سر ویرانه شهر
نا به سحر قصه عشق من و افسانه خود
…
بار دگر گشته رها موی تو و مرغ چمن
بر ره من دام نهادی مفکن دانه خود
…
روی تو چون قرص قمر پلنگ من رفته کمین
موی تو پندار کند پنجه من شانه خود
…
گیر گلیم تو شده این دل دیوانه من
رفته برون پای ادب از حد و اندازه خود
…
هیچ ندانم که چرا گم شده سوراخ دعا
شمع ندانست پری سوخت ز پروانه خود
…
بر در همسایه مرو پای در این دیده بنه
چشم مرا دمی بکن منزل و کاشانه خود
•••
،،حاجی اکبری،،


