《 یار سفر کرده 》
°°° °°° °°° °°°
قهقه کبک دَری پرده ای ازخندهء تو
کام شیرین عسل از لب پر اَردهء تو
نوبهارست زمین غرق گل و لاله شده
چشم من مست تماشای گل و گَردهء تو
حلقه دورت بزنند مردم این آبادی
گوش راحلقه چه خواهد همگی بَردهءتو
زلف را شانه نکن بند دلم می لرزد
محشری کرده به پا موی در آوردهء تو
روی تو صحنه زیبای هنرمندی اوست
چه هنرها که نهان گشته دراین پردهء تو
جای هر نیش کمی بعد ورم خواهد کرد
دیدنی تر شده آن جای ورم کردهء تو
حاجی اینبارکه برگشت بگیرش به بغل
تا پریشان نشود یار سفر کرده ءتو
—
،،حاج اکبری،،


