می سوزاندم
درد جانکاهی بجان افتاده ،می سوزاندم
نقش ماهت در گمان افتاده، می سوزاندم
رنگ غم زایل نشداز خوان بی سامان دل
بی توشهری ناتوان افتاده ، می سوزاندم
دست وپامیزد نگاهت وقت مرگی رنگ سرخ
پشت دیواری نهان افتاده ، می سوزاندم
داغ سنگین است! خون لاله ای بر دوش صبح
وقت گلبانگ اذان افتاده، می سوزاندم
درکنار ده هزاران نعش بلبل بی سخن
قد سروی چون کمان افتاده، میسوزاندم
موج طوفانی که میتازد به چشم خیس باد
سمت ساحل بی امان افتاده ، میسوزاندم
فصل تاراجی چنین، آهنگ غارت سهمگین
باغ سبزی درخزان افتاده، می سوزاندم
مشگ عشقی کرده ام پر، تا رسیدم دیده ام
دست مشگی بی نشان افتاده ، میسوزاندم
طالعی باجام نفرت، شعله ای رابرفروخت
آتشی در هر کران افتاده، میسوزاندم


