تنهاتر از تنهایی
تنهایی
وقتی درد دارد
که کسی در قلبت خانه کرده باشد
اما در نگاهش
جایی نداشته باشی
آدم
به نبودن عادت میکند
به اتاقهای ساکت
به شبهای بلند
به چای سرد روی میز
اما
به بودنِ کسی
و نرسیدن به او
هرگز
گاهی خیال میکنم
اگر یک بار
فقط یک بار
نامم در چشمهایش برق بزند
تمام این تاریکی
تمام این سکوت
تمام این سالهای دور
تمام میشود
او نمیداند
چطور بیصدا
بر تمام سرزمین قلبم
حکومت میکند
و من
هر شب
در کنار خیال او
تنهاتر میشوم


