«شاهکارِ خدا»
رخِ رخسارِ تو را دیدم، بر خود دمیدم
بوسه بر لبهای شیرینت زدم، بر خود دمیدم
قد و قامتِ زیبایت چو دیدم در خیال
محو آن زیباییِ بیحد شدم، بر خود دمیدم
خدا چه شاهکاری کرده در نقشِ نگاهت
از شکوهِ خلقتت هر دم، بر خود دمیدم
آوازهات را از همه میشنیدم
تا تو را دیدم ز شوقت، بر خود دمیدم
چون نگاهت را ز چشمانِ آرامت ربودم
مستِ آن چشمانِ جادویت شدم، بر خود دمیدم
عطرِ گیسویت وزید و عقل از سر میپرید
در هوایِ عشقِ تو بارِ دگر بر خود دمیدم
خندههای نازِ تو جان را به آتش میکشید
از تبِ شیرینِ لبخندت سحر بر خود دمیدم
هر کجا نامِ تو آمد، قلبِ من لرزید باز
از خیالِ بودنت آرامتر بر خود دمیدم
ماه اگر رویِ تو را بیند، ز شرم آید به زیر
من ز نورِ صورتت چون رهگذر بر خود دمیدم
تا ابد در سینهام عشقت چو آتشی مانَد
من به یادِ عشقِ زیبایت هنر بر خود دمیدم
✍ مبینا سپهر


