«در غیابِ تو»
سرِ کوهِ بلند، دیگی بهباره
برنجِ جوش میخوره، دل بیقراره
مِه از شونههای دشت بالا رفته
غم، توی نیزارِ شب لونه داره
صدای نی میاد از دورِ درّه
انگار دلِ عاشقی شکسته
برنجِ شیر و بوی دودِ هیزم
هوای خونه رو کرده شاعرانه
تمه بریدی از قوم و خویشون
ولی اسمِ تو مونده روی زمانه
چراغِ خونه سوسو میزنه زهرا
مثلِ چشمای پیرمردِ تنها
صدای بارون و عطرِ نمِ خاک
میریزه روی خاطرههای فردا
من و یک استکان چایِ لبسوز
کنارِ آتشی که نیمهجانه
تو نیستی و خونه بیصدا
پیرمرد نشسته، دلش توی ویرانه
عکسِ تو روی دیوارِ اتاقه
نگاهت هنوز زندهست توی آیینه
اگرچه رفتهای از این خونه
ولی کن حضورت حس میشود در خانه
سرِ کوهِ بلند، دیگی بهباره
برنجِ جوش میخوره، دل بیقراره
✍مبینا سپهر


