قالب شعر: {قالب شعر:35}
ای کاش بدانم
داستان زندگی
با چه بندی به پایان میرسد؟
«یکی بود، یکی نبود»ها ادامه خواهند داشت
یا روزی
«یکی هست
و دیگری نیز خواهد ماند»؟
نمیدانم
دنیا مرا اسیر کرده
یا من
در بند دنیای خود گرفتارم.
راه میروم و نفس میکشم،
اما هوا سکوت است
و سکوتش
مرا هراسان میکند.
قدمهایم
در کوچههای تنگ و خاموش میلغزند؛
چراغی شکسته و کمنور
تکیهگاه سایهام شده
هر دم
این سایه
قامتم را کوچکتر میکند.
در کنج تنهایی و ناامیدی،
چراغی شکسته و پیر
مرا به تبعید یک چاه می برد.
ذهنم
از بغضهای بیصدا انباشته است،
از آغوشهای بیپناه درمانده است
اما
در قعر تاریکی ها
به شب لبخند میزند.
آیا روزی
نگاه آفتاب
به زندان زلیخا خواهد رسید؟
آیا در پایان شبِ طولانی،
صبحی روشن
چشمهایم را امیدوار خواهد کرد؟
میدانم
آسمان هر شب تیرهتر میشود
و مهتاب
سهمش به کوه های سنگی می رسد.
اما می دانم روزی…
دریای زلال،
آیینه مهتاب خواهدشد.
این روز ها نگرانی فرش پهن خانه شده
و سایهبانِ انگشتان
تار های مو دستان رفته
زلف ها هر دم
در پیچ و تاب انگشتان به رقص می روند
چون ماه کامل شود
در اسارت سایهای بیهویت
نفس میکشم.
آری
در هوای بی تو می میرم
آه…
هیچ دردی
تلختر از جستوجوهای غریبانه نیست؛
هیچ سکوتی
خاموشتر از نشستن
بر صندلیهای خیسِ ایستگاه نیست
و هیچ بارانی
غمگینتر از بارشی بیچتر نیست.
گویا
جدایی
زنگ پایان کلاس شده
و بم صدای بی نور
لالایی شبهای تار گشته
نیمهجانی از من
به گرمای آشیانه ایمان دارد؛
آیا می توان به نیمهی دیگر
نیز امیدوار ماند!
نمی دانم
شاید شبهای تار
روزی به پایان رسند،
آن گاه خواهی دید
جهانگردِ دنیا
مدال طلایی اش را
به ما می بخشد،
وکتاب زندگی
به آخرین صفحه هایش نزدیک میشود،
داستان لبخند تو
سرآغاز داستان ها می شود
و خنده هایت به هیچ بهانهای
به چشمانت بازمیگردد.
آری
در دور دست ها می میبینم
آن ریلهای دو قطاررا
روزی از روز ها
به یک دیگر خواهند رسید
و هلال ماه
نام او را در آسمان
برای ات می نویسند.


