دلبر باران
ای دلبر باران
دست روی چانه
به چه می اندیشی؟
در کنج اتاقی ؛
در تنهایی خویش
چگونه نوازش آفتاب را احساس می کنی؟
آیا می دانی
کلید اتاقت را
روی گلدانی خیس، می گذاری ؟
و این گوشه گیری ات،
تنهایی را ،
مهمان قلبت می کند؟
اگر احساس کردی،
دلت از هوای بارانی گرفته؛
قلمت را به سوی آسمان روشن گیر
اگر از زمین خشک و صحرایی ات ،
گلهمند شدی،
زمین را؛
چون برگه ای
به برگههای خیس دفترت بیفزا
بگذار
آن گلدان اتاقت،
بداند ؛
چگونه
باران ،
از اتاقی بی نور
بر آغوش گل هایش،
می آید
گویا؛
معمای شوره زار بارانی ات،
به دست برگ های گل باز خواهد شد
وقت آن است
بهار غنچه هایت از راه برسد
بدان؛
سکوت درمان درد ها نیست
آن رنج است و رنج تو را پیر کند.
چون دلت پیر شد،
جوانی حسرت زندگیات شود
آن لبخند رنگین کمان تو،
همان هلال زیبایی است،
که نور به اقیانوس باور هایت ،
می آورد
برای آرامش خنده هایت
در گوش آموزگار زندگی ات،
از واژه صبر بخوان،
تا برایت سرمشق هایی بگوید
از لبخند ها
از چشم های خندان
بدان؛
لبخندتو،
همان نور تاریکیهاست
و امید،
در رخسار سرخت
چون شعری سپید می ماند
که ریشه،
به جانت می دهد
آنگاه
که چشم خندانت،
قلم شد،
جوهر واژهها
به رنگ سیاه
بر دل سپییدی نشست.
و سرنوشت زیبایت
را به قلم آورد


