ای کاش قاضی شهر عشق باشی
و بر نگاهت معیار عدالت زنی
ای کاش صاحبخانه دلت باشم
و صندوقچه قلبت به رویم باز شود
آیا می شود؛
همدم خواب های آشفته ام باشی؛
و گودی چشمانم، محرابت شوند؟
آن گاه؛
مردمک چشمانم مهر سجاده ات باشند
و بوسه هایت به حریم چشم هایم نشیند
قسم به جان پاکت
که این چشمان پاک است
مگر ندیده ای سجاده سفید چشمانم را
که گریبان مهرم را گرفته
تا تو را به سوی محرابم هدایت کند.
گاه می خواهم
چشم هایم؛
معبدی در بلندی ها باشد
تا از سیلاب شبانه در امان باشم
به راستی؛
قعر آب رفتن معبد
گناه عظیم دین عاشقیست.
عزیز من؛
تو عبد صالح چشمانم هستی
تو عابدترین فرد دین منی
اگر
کتاب دین؛
کلام های عاشقانه ات بود؛
لسان الغیب می گشتم تا حافظ کتابت باشم.
هر شب آیه های عشق تو را می خواندم تا چشم هایم گرم صدایت شوند
بس که نام تو را؛عاشقانه صدا میزدم
موذن دینت بودم و با صدایم افطار می کردی
دیگر نیازی به خرما نبود
صدا به گمانت آن قدر شیرین بود
که هزار قند یک طعم شیرین آن نمیشد
ای مرهم من؛
اگر دستان سردم بیت شفا بود.
از کبودی دستانم به فرشتگان گله می کردم
اما یک بوسه تو درمان همه کبودی ها است
بوسه هایت مرهم جان و روح من است
از دنیای بی تو بیم دارم
شب ها بی تو تاریک است
دستان سردم را بگیر
قلبم را سرخ کن
خون رگم
چون نامم را صدا زنی ؛
جریان یابد
ای روشنی چشمانم
تار زلف هایت؛
تازیانه چشمانت شده
مرا به زندان بینداز ،
هزاران تازیانه ات را مهمان شانه هایم کن
بگذار چشم هایم مهر موهایت را احساس کند.
وقتی نام مرا نخستین بار صدا زدی
هیچ نگفتم ؛ سکوت کردم
آن زمان الفبای عاشقی نیاموخته بودم
قسم به موحد دین؛
رسول خاتم، چون فرمود
اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ
من در دین تو سواد عاشقی آموختم
و مرشد مکتب ها گشتم
بدان اینک
پیامبر عشق کوی و برزن گشته ام
چون در غربت بیابان قدم زدم
از خاک بیابان آتش گرفتم
شدم همان ققنوس عشق، که از عالم سر با خبر شد
فهمیدم اینک دلت به رنگ شک آمده ای خدا پرست زمانه آیا از وادی عشق بودی یا از وادی قریش؟
در دلم ریشه کن
بمان جان من
نامحرم دل مباش
محرم دل باش
روزگاریست بارانی
مغز خادم دل شده
و معادله عشق می سازد.
ای حضرت باران
دلبسته ی نگاه بارانی ات هستم
درهای بهشت به رویم بسته اند
من اسیر یک نگاه تو هستم
ای فرشتگان بنویسید؛
هر اندازه به انتظار بمانید
من گرفتار نگاه می مانم
نامحرم شما
محرم دل خواهد ماند
نفس هایم به شماره افتاده اند
فرشته کوچک من
به گناه عشق مرا
به دیار دیگر
می بری؟
گمان می بری
اگر مرا بردی
آنجا می مانم؟
هرگز
او همه جان من است
روح من هر جا که او باشد خواهد ماند
در برزخ ؛
دلم خون می گرید
به قدری اشک خواهم ریخت
تا همه جا به رنگ خون شود
و صدایم مردمانش را خسته کند
آن گاه ؛
مرا
به سوی محبوبم خواهند برد
به امید یک نگاه دوباره
با لشکر فرشتگان خواهم رفت
شاید وصال عشق نزدیک شد
و نگاهم به نگاهش آویخته شد.
شاید نفس هایش را شنیدم
و نامم از صدایش بیرون آمد.


