آن سوی کوه
ای کاش می دانستم
آن سوی کوه های بلند،
چه چیزی در انتظارتوست
آن گاه؛
تو را در آغوش می گرفتم
و به کوهِ اصحاب کهف میرساندم
اما نمیدانم؛
موسی
به کدام روشنایی
پناه برده است
من نگران تو هستم
نگران تویی
که نمیدانی
چه باید کنی
غصهی شبهایم شده
اینکه در گوشهای
از این دشتِ وسیع
نشسته باشی
و بیصدا
اشک بریزی
میترسم
از آن لحظه
که همچون یوسف
بیگناه
به زندان زلیخا بیفتی
از روزی که
سکوتت
بهای تنهاییات شود
گاه دلم میلرزد
دلبند من،
تنها اندیشیدن کافی نیست؛
اگر نتوانی
قدم از قدم برداری،
شبیه رودی میشوی
که هر سویش را
صخرهای بزرگ گرفته
و هیچ دشتی
هرگز از تو
سیراب نخواهد شد.
نمیدانم
این روزها
به چه میاندیشی
اما تو را میبینم
از آن سوی خرمدشت
آنجا که بادِ بهاری
موهایت را
آرام نوازش میکند
میبینمت
که در دامنهی کوه
میان گلهای داوودی
نشستهای
گاهی میخندی
گاهی میگریی
و گاهی
چنان به دوردستها خیره میشوی
که گویی
آینده را
از پشتِ آن کوهها
میبینی
وقتی میخندی
دلم برایت میرود
انگار
با لبخند تو
عطر یاسمن
در هوا میپیچد
اگر قدرتی داشتم،
قسم یاد می کردم
ابرها را
سایبانِ نگاهت میکردم؛
تا آفتاب
حتی یک لحظه
چشمانت را نیازارد.
نمیدانم
گاهی برای چه لبخند میزنی،
اما میدانم
چشمانت
دلبستهی گلهای کنارِ کوهاند.
ای کاش
فقط برای یک لحظه
چشم از آن کوه برداری
و به من بنگری…
نه به کوه،
نه به آسمان،
نه به راهی
که پیشِ رویت داری؛
فقط
به من بنگر…
تا رازِ رسیدن
به خواستههایت را
برایت بگویم.
میدانم
دلت میخواهد بدانی
آن سوی کوه؛
چه چیزی در انتظارت است
و سرنوشت
برای تو چه نوشته
ای دخترِ دشتِ من،
ای شکوفهی خندانِ من…
به پرندههای آسمان نگاه کن؛
ببین چگونه
بیهراس پرواز میکنند
و در قلههای زیبا
آشیانه میسازند.
تو نیز
امید را فراموش نکن.
کوه،
هرچقدر هم بلند باشد،
سرانجام
در برابرِ صبرِ تو
سرِ تعظیم فرود میآورد.


