ای حضرت عشق
چشم به راه باران،
همنشین سایهها شدهای؟
چشمهایت را ستارهباران کردهای؟
نگران مباش؛
نور دریا،
به روزنهی قلبت خواهد رسید
.
شاید روزی
آفتاب از خانهی تو متولد شود،
و نور، پناهش را درون تو یافت.
گمان میبری
فانوس دریایی دلبستهی نور است،
و هرگز به سوی تو نمیآید؟
دلسرد مشو؛
تو همان قطرهی دریا هستی،
روزی باران نور،
تو را در آغوش خواهد گرفت
گاهی دیدهام
سراب سایه را
در چشمان غبارآلودت.
دو فنجان چای بر میز میگذاری:
یکی برای خود،
و دیگری برای او.
بانوی زیبایم،
در سایهی ابر پنهان مشو؛
خورشید، در انتظار توست.
به سرزمین رنگینکمان برو،
مبادا غم، چشمانت را سرخ کند.
در روزهای بارانی،
آیا دلت از هوا گرفته است،
یا از برهوت نگاه؟
اطلس چشمانت را
به شفقهای آسمان بسپار،
تا دلت آرام گیرد.
برخیز؛
وقت آن است
که نوازندهی شعرها شویم.
گویا کبوتر،
چشم به راه آواز است
تا پیغامی از باران به چشمانت بیاورد.


