سخنی بر لب آورم
امروز که دور باد
خستگی جان و روح
نفرین
بر چشمان خموش….
بر قلب های بی رنگ….
بر جهان سرد….
در این روزها
ای بینا
قامت خمیده دیده ای؟
قبل ها رسم اینگونه بود
هر چه قوس خم تر، آدمی نجیب تر،
امروزه
داستان وارونه شده
پشت خمیده سهم کلاغ ها شده
تعظیم کنندگان همه نسخ رنگ زر اند
جویندگان امروزی ..
می تازند و می نازند ……
تا بیابند ثروت قارون ….
کتابخانه شده خالی از مکتب علم
دنیا شده پر از کتاب زر
رنگ کتاب ها ،هرچه رنگی تر خواندنی تر….
هر ورق از کتاب ،
دانشی دهد از علم کیمیاگری
در آیین امروز
مدعیان علم ،همه تاج به سر
شاگردانش ، همه شمارگر زر
دیگر داستان ها
آسمان آبی را باور ندارند
رنگین کمان افسانه شده.
هر داستانی ….
اندوه و غصه شده
انتهای هر ماجرا…..
لاانتها است و درد……
نفرین بر بینای نابینا
بر صخره های بی پناه
بر آتشکده های ستم زا
که چون سرد شود
آتش زنند خانه ی امید را
ای سرکش ناآرام
شومینه کلبه را گرم کنی برای که
گفتی خانه ات پر بود از کودکان سرما
نفرین بر تو
کدام کودک
خانه ات آکنده از مشعل رنگی و لبریز
از خاکستر سیاهست
دورباد از تو شرافت و انسانیت
گرگان شریف دیده ای؟
این روزها
گرگ های بیابان
حیران دنیا شده اند
حاکم و رهبرشان شریف و آزاده
و یارانش رهبر خویش را ره نما خود دانند .
هر بانگی
نشان از افتخار جمعیست
نفرین بر روزهای سرد
روزهایی که
همان گرگان آلفا
هر حرف و فریادشان ریاست و فنا
ای دوست نقاب پوش
مجسمه مصنوعی رفاقت ات
دل روباه را لرزاند
پنیر را با خنده گیری از کلاغ خوش ذوق
یا می کشی کلاغ هزار امید را
آه …..
ای داور داد و عدل
چه خوب خوانی کتاب قانون را
چشمانت ضعیف است یا الفبا نمی دانی
می خواهی روزی از روز ها
ذرهبینی اورم تا بخوانی هر ورق از کتاب ریزت را
چه زیبا چکش زنی بر میز گرمت
نابود باد آن چوب دستت
که سکنا دهد سکوت را در خانه عدالت
آری نفرین بر دستان تو
که چوب را گیری در ازای مالی کوچک
ای طبیعت
یاریم کن
ای ابر ها…..
به کجا می باری
به دریا؟
دریا همه پر شده از آب
بیابان ها همه خالی از آب
رسم آسمان شده واژگون
باران دهد بر جویبار آبی
طعنه زند بر سرزمین خشک….
ای بادها
خاکریزه سیاه را از گل سپید پاک کنی
آیا رها شود آلودگی از دامان گل
گل سیاه را چه
او که سیاه است و خاکریزه اش گمنام
آیا ناپاک پاک است
یا پاک ناپاک
چه کسی مست است؟
چه کسی رهزن ؟
چه کسی قاتل؟
آشیانه شده خانه مستان
ای دادگر
مستان حقیقی آور
به عرصه ی حساب
تا کنی اجرای حکم بر بدان
شریف باد
آن دهان مستان نوش
خودت گو حقیقت را….
باده کند ناپاک آدمی را
یا یک سخن کند دهان را ناپاک
آری این جهان پر است
از طعمه های شغاد
از سایه های جانبدار
از باور های تهی
دریغا….
ای آدم معتصب
که دروغ آوری در حرف هایت
چرا ؟
برای روشنی خانه ات،
به سوی فانوسی
تلاش مکن
خانه ،خیلی وقت است بی فانوس و نور شده
آه…..
بازارها همه سرگرم خود
ابریشم شده پارچه خوبان
کرک و خز شده پارچه بدان
ای تاجر دکان
گرفته ای یقه کودکی امروز
قطع کنی دستی را کنون
از چه
از دزدی؟
گوش هایت نمی شنود صدای گریه را
یا پنبه زدی بر گوش ؟
این روزها
مگر نمیدانی
سهم غذا
سهم خانه های روشن است
کودکی گرسنه و تشنه گیری امروز
ای کاش
مهربانی همراهت بود
تا آبی دهی بر او
میان مردمان شهر
برو پیش خسروی دادگر
اوست که عدالت کند میان مردم
بپرس چگونه است این داستان؟
که ضعیفان همه محبوس زندانند
و قدرتمندان همه آزاده و رها
نفرین بر پرهیزگران پوچ
همان بی شرمان بی روح
که دعا خوانند برای باران
اما می چینند گل امید را از باغ
عابد ظاهرپرست، که ریش خویش
را چرب کند با پیه گوشت
کجا داند حال غنچه کوچک شهر را…
الهی آباد شود دنیا
از نامردی ها
از ناعدالتی ها
الهی نبیند دلت غم ای دوست
الهی که این داستان افسانه شود
روزی آید که چشمانت امیدوار شود








