یگانه کافر زمانه ام
تو را می بینم
ای دل آرام شب
در خلوت دل
گیسوانت را بر شانه ی باران سپرده ای
به حرم چشم هایت که می نگرم
گونه هایت ،
سرخی گل را،
به یاد بهار آورده است
دست هایت،
چون نسیم شب
شعر های عاشقانه را
به دستان مه می سپارند
من ستاره سرگردان تو بودم
بر آغوش هلال ماهت آمدم
تا راز تابیدن زلف نورانی ات
را از زبان گیسوانت بیاموزم
دوستت دارم
ای یگانه تپش قلب من
ای باور خفته بی نور من
به یاد می آوری
قصه چشمان تارم را؟
آن زمان ترانه چشمان خیسم بودی
چون نخستین بار به شرق آمدم
با نوای شباهنگات ،
شب های دلتنگی را ،
به فراموشی سپردم
اما
خبری از پیک چشمانم بر تو می دهم
اینک آیین عشق بر طریق دیگر رفته است
ستاره بی نور طغیان کرده است
ای هم نفس
صدایم را بشنو
در محفل عشق،
بارها از تو پاسداری نمودم بی آنکه بفهمی
بارها بر تو اندیشیدم بی آنکه احساس کنی
از تو دور گشتم تا بدانی ،
به دور از آسمان
ستاره بر آغوش زمین بی نفس می ماند
من تو را
نه برای بغض های شبانه
نه برای پلک های خیس عاشقانه
بلکه برای بودن در کنار خویش می خواستم
اما سرنوشت داستانی دیگر از پاییز نوشت
اینک
باران از زمین به آسمان می آید
و بانویی دیگر
تکیه گاه قلب ناآرامت شده
اشک های مقدس چشمان
برای غسل تعمید مسیحان شهر،
آماده گشته
ای کافر
سخن از دین آورده ای
اما مسیح بی دین بودی
شیفتهٔ صلیب دین تو گشتم
و تو را به معبدِ قلبِ خویش فراخواندم.
اما آن غسل تعمید چشمانم
برایت بی هویت و خاموش بود
دیردانستم،
یگانه کافر زمانه ام از دین حواریون نبود
به انسانی ایمان آوردم که هرگز مسافر کشتی عشق نبود


