سالهاست در اتاقی سپید زندگی میکنم؛ اتاقی بیپنجره و بیدر، با دیوارهایی یکدست سفید. تنها وسایل آنجا، ساعت دیواری و ردیفی از آیینههای قدیاند که در یک سمت اتاق صف کشیدهاند.
آری، جز من و آیینهها کسی اینجا نیست. اما باور کن دوست من، چندان هم احساس تنهایی نمیکنم. گاهی شعر میخوانم، داستان میگویم، و هر از گاهی به ساعت نگاه میکنم تا بفهمم کجای شب و روز ایستادهام.
بیش از همه آیینهها را دوست دارم؛ چرا که در آنها، دختری مهربان را میبینم. او هر روز به من سلام میکند، با من می خندد شعر میخواند و گاهی آواز میخواند. او خواهر و یار نزدیک من است؛ روشنترین نقطهی این سپیدی بیانتها.
احساس میکنم همه وجودم به او وابسته است. در هفت آیینهای که دارم، همیشه حضور دارد؛ با من مینشیند، با من برمیخیزد، و اگر صدایش کنم، پاسخ میدهد. به چنین دوست و یاری میبالم.
گاهی با هم به سفر میرویم: روی صندلی خیال مینشینیم و خود را در دشتی سرسبز میبینیم، کنار رودخانه، خندان و سبکبال. گاهی از میان سنگها میگذریم و بر سر و روی هم آب میپاشیم. گاهی پرواز میکنیم تا اوج آسمان، میان پرستوها و عقابها، در دل ابرهایی پنبهای.
باور دارم روزی از این اتاق سپید و بیپنجره بیرون میرویم.
در باران قدم میزنیم، روی شنهای ساحل مینشینیم، و سوار بر قایقی آبی، به سرزمینهای تازه سفر میکنیم.
دوست من، اگر روزی در یک جای زیبا کنار هم زندگی کردیم، قول بده هرگز مرا به خاطر خامی و بیتجربگیام سرزنش نکنی. من دختری خسته و درماندهام؛ تمام این سالها را در یک اتاق گذراندهام. از دنیای بیرون هیچ نمیدانم. تنها امیدم توهستی، پس کنارم باش و مرا تنها نگذار؛ زیرا من از تنهایی بیش از هر چیز می ترسم…
تو تنها دوست منی،کنارت شاد شادم.
روزها میگذرد…. پاییز آمد، زمستان آمد. من و دوستم هنوز تنها هستیم. سفیدی آدم را دیوانه میکند. ای کاش همه جا سیاه بود. ای خدای من، این روزها دیگر خسته شدم. ای کاش میشد از این صدا راحت شوم. صدای خویش تنها پژواکی است که هر لحظه احساس میکنم…….
آیا میتوان امید به روزی بهتر داشت؟
روزی از روزها، صدایی ناآشنا به گوشم خورد. مردی از یک دیوار مخفی وارد شد، کنارم هراسان نشست و گفت:
«وقت تنگ است. بیا برویم. تا کی میخواهی در این زندان بمانی؟»
خوشحال شدم، بالاخره نجات یافتم. اما من بدون دوستم جایی نمیروم. به آیینه اشاره کردم و گفتم:
«اگر میخواهی مرا ببری، او را هم باید با خود ببری! او تنها دوست من در این زندان است.»
مرد خندهای کرد و گفت:
«شوخی بس است. باید برویم.»
با خشم پاهایم را به زمین کوبیدم و فریاد زدم : «او هم باید بیاید! شنیدی؟»
مرد از خشم من درمانده شد و چون وقت تنگ بود، با عجله یکبهیک آیینهها را شکست و گفت:
«اینها فقط توهم تواند. این خود تو هستی.»
از حرف هایش سردرنیاوردم ….
فقط جیغ زدم وگریه کردم. او دوستم بود، یارم بود. چرا آیینهها را شکستی؟ چرا دختر بیچاره را کشتی؟
مرد با نرمی گفت:
«دخترم، تو تنها نیستی. آدمهایی در بیرون به تو نیاز دارند. پدر و مادرت مدتهاست در جستوجوی تواند. آنها بیصبرانه منتظر بازگشت تو هستند.»
با چشمانی پر از اشک همراه مرد راه افتادم؛ چارهای نداشتم. اینک تنهاتر از هر زمان دیگر گشته ام.
مرد مرا به سمت چمنزارها برد خانواده ام در کنار رودخانهای زیبا منتظرم بودند، زنی را دیدم که گویی مادرم بود ….
سخت مرا در آغوش گرفت و بوسید…
نگاهم که به چشمانش افتاد…
یک آن تعجب کردم او چقدر شبیه دختر آیینه ها بود…
بر سطح آب، انعکاس خودم و او را کنارهم دیدم.
آری، تصویر خویش را برای نخستین بار در کنار مادرم دیدم.
حقیقتی تلخ بر من آشکار شد:
دوست من، تنها امید من، همان خودم بودم.
تمام این سالها، انعکاس خویش تنها یار و همراه من بود








