عشق اگر ناممکن بود،
تو دوستش بدار
عشق اگر میوهای نارس شد،
تو برایش بمان
عشق اگر از تلخی گنجوی برایت خواند،
تو از شیرینی وصال حافظ برایش بخوان
عشق اگر از مرگ لیلی سخن گفت،
تو مجنون وفادارش باش
عشق اگر از سختی راه گفت،
تو فرهاد شیرین باش
عشق اگر از برابری حکم کرد،
تو حافظ شاخهنبات باش
عشق اگر زلیخای رنجیده شد،
تو یوسف غمخوارش باش
عشق اگر کیمیاگر روح و جانت شد،
تو شاگرد کوشایش باش
عشق اگر به اسارت بردت،
شاد باش و با تارزلفش بنواز ….
عشق اگر نابینایت کرد،
چشم دل معشوق باش
عشق اگر جلادت شد،
تو مرهمش باش
عشق اگر مادرت شد،
تو کودک مهربانش باش
عشق اگر محبتت را به دریای سرد انداخت،
تو ناجی آن باش
عشق اگر نامت را در میان سطرها نوشت،
تو جوهر آن واژه باش
آری…
چون هنگام نوشتن رسد،
امضایی در آن قلب بزن
تا نامت، به عنوان صاحب این دل،
جاودانه بماند


