روزی به دل دریایی خویش سفر کردم
بر دروازهی قلب، لوحی بزرگ بود؛
جملهای خوانا و ظریف،
که قلمی خوشذوق چنین بر دلم روانه کرده بود:
«ای مردمان، برای عبور به این دروازه،
جملهای سراسر عشق و محبت بنگارید.»
افسوس…
واژههایم در عمق اتاقهای بسته و تاریک،
محبوس و زندانیاند.
فعلها و فاعلها، بیخبر از این داستان،
هر یک به سویی،
بر موج گذران ذهن در حرکتاند.
آری، دستهایشان خالیست…
مدتهاست که کلیدها را
در دریای پرآشوب شهر انداختهاند.
آه…
تسلیم بس است!
اینک زمان آن رسیده
که با چشم سخن گفت.
ای کاش صدایم به آسمان برسد
تا خیال ها و رویا ها از آسمان نیلی رنگ به زمین بیایند
و رنگ دنیای تاریکم را تغییر دهند
من مست ذره ای امید هستم
امید دارم به تو
به روزی که بتوانی چشمهایم را بخوانی.
اگر چنین شود،
میتوانیم باهم بیواژه سخن گوییم
و به سفر برویم.
دیگر چه حاجتی است
به برداشتن طناب چهلگرهی رستم
برای کلیدها؟
اما…
اگر نتوانی نرگسانم را ببویی
و در باغ دلت نگه داری،
ستارههای چشمکزن
دیگر نوری به این آسمان سرخ نخواهند آورد.
آنگاه، تنها باید
به هم نگاه کنیم،
بیهیچ سخنی از عشق.
اینجاست که قصه واژگون شود…
و نفس کشیدن در عمق دریا معنا مییابد.
نگران این سکوت مباش جانا،
من شناگر ماهری هستم؛
میروم به قعر دریا تا کلیدها را بیابم.
تا روزی که امید است، باید زنده ماند.
میدانی که میتوانم…
حتی اگر صدایم خاموش شود
و واژهها را نیابم،
باز میتوانم کنارت زندگی کنم.
کدام حرف زدن؟
کدام نوشتن؟
قسم بر چشمان پاکت
که هر روز دیدهام
شعرهای بیفعل و فاعلت را
در دفتر هزار امیدت.
حقیقتی را بر تو میگویم:
چشمهای من،
شاعرانهترین شعر سپید دنیا است.


