گمان کن
تو بمانی
و عطر تنت در سینهام جا گیرد،
سایهات همقدمِ مسیرم باشد
و دستهایت در امتداد دستهایم.
گمان کن
دلباختهٔ نگاهت شوم
و مدهوش چشمانت…
چون نجوایت به گوشم رسد،
از آوای صدایت بیدار شوم.
گمان کن
بیکاشانه باشم
و آشیانهام زلفهای سیاهت شود؛
چون شانهای زنی بر آن…
گرفتار سرسرهٔ موهایت شوم.
کاش…
کوه بودم و از بلندا تماشایت میکردم،
بادِ بهاری بودم و لبخندت را دنبال میکردم،
شاخهٔ درختی بودم و تاری از زلفهایت را از آن خود میکردم،
چرخه گردون می گشتم
و خورشیدِ سوزان را از رخسارت دور می کردم.
هرجا در جستوجویت قدم میزنم،
سایهات را نمییابم…
گویی شبیه رویا میمانی.
قسم به قلمی که نام تو را در تاریکی نوشت،
گاه آرزو دارم،
دکمهٔ پیراهنت باشم
و تپش قلبت، ناقوس خانهام؛
لبهٔ آستینت باشم
و نبض دستانت، نغمهٔ خوابم.
در زمان دلتنگی
ماه شبِ چهارده باشم
و مهتاب چشمانت را در آغوش بگیرم؛
در بغضِ سحرگاه، پنجره باشم
و تکیهگاهِ غصههای غریبانهات شوم.
وقتی دلت گرفت
اشکی لغزان باشم
و از نگاهت ببارم،
مژههای پلکِ نمگونت باشم
و باران چشمانت را ببوسم.
آری،
گمان کن
من دیوِ داستانها باشم
و تو دلبر،
و زندگیام دلبستهٔ لبخند گلسرخت باشد.
خورشید نباش که مرا بسوزانی،
ماه هم نباش که همه دوستت بدارند؛
یک ستاره از میان هزاران ستاره باش
و قلبم را روشن نگه دار،
ای ستارهٔ کوچکم.


