لوگو پایگاه خبری شاعر www.shaer.ir

فرهنگی، هنری و ادبی

امروز : 28 تیر 1405

پایگاه خبری شاعر

داستان:

حکمت پنج انگشت

امروز به انگشتان دستم نگریستم؛ یک‌به‌یک در جدال بودند که کدام سرور دیگری است.

شست، پیش‌قدم شد؛ با غرور گفت:

«منم آن‌که اگر نباشم، شما هیچ‌اید. خود باز و بسته می‌شوم، بی‌نیاز از همه. شما تنها دو بند دارید، اما من با بندی افزون، از همه شما سودمندترم. این است نشانه‌ی عزت من.

در امتدادم نبض زندگی می‌تپد؛ نبضی که همچون زلف یار، با موج‌های پرپیچ‌وخم، دلِ عاشقان خاموش را رسوا می‌سازد. آری، همین نقطه‌ی کوچک و ناپیدا، همراه قلب می‌تپد، و ریتم شعر سپید را می‌آفریند.

ریتمی دلنواز، که خواننده‌اش صورتِ سرخِ یار. ملودی‌اش، تپشِ بی‌قرار قلب، و رقصِ رنگین خون در نبض، امضاکننده‌ی جنگ عاشقیت است در جانِ دلدادگان.»

انگشت حلقه طنازانه خندید و گفت:

«عشق اگر سهم تو می‌شد، دیگر چه نیازی به من بود؟ تو از نبضِ عاشق و خروشِ دل سخن می‌گویی، اما من از نشانی می‌گویم، نشانی که هویت می‌بخشد به زن و مردِ دلباخته. از آن پس، تو برای اویی و او برای تو. قفل و کلیدِ قلبشان به یکدیگر سپرده می‌شود، و هر یک مالک دنیای دیگری می‌گردد.

شرط این پیمان، مال نیست؛ تنها یک جمله است: «بله… کنارت می‌مانم.» آنگاه که مرد برای معشوقش زانو زند و حلقه‌ای در دست او بنشاند، راز آشکار می‌شود. پرستوهای آسمان، قاصدانِ رهِ عشق می‌شوند، و پیامشان تنها یک فریاد عاشقانه است: ای مردمان! آگاه باشید، این دو از آنِ یکدیگرند، تا ابد. دور باد از آنان، حسودان و نادلان.

می‌خواهم رازی را با تو در میان گذارم: از آن دم که حلقه بر دستت نشیند، نیمی از تو در نیمه‌ی یار جا می‌گیرد. این همه، تنها از یک چیز برمی‌آید، و آن، کارِ حلقه است.

حلقه‌ای زیبا، که جوهرش همیشه یکی است، اما جنسش گوناگون؛ گاه از زر ناب، گاه از گل سرخ، و گاه تنها از نخِ قرمزی ساده پدید می‌آید.

و من می‌بالم به خویش، که در پایانِ خوشِ تمامِ غزل‌های عاشقانه، نام من، و نشانِ حلقه، پیداست.»

انگشت سبابه با اخمی غیظ‌آلود و صدایی رسا فرمود:

«گزافه نگویید! عشق چیست؟ من در عشق جز رنج و عذاب نمی‌بینم. آنچه اساس جهان است، شکوه و قدرت است. قدرت است که سرزمینی بنا می‌کند، و قدرت است که آن سرزمین را نگاه می‌دارد، تا مردمانش در سایه‌ی آن زندگی کنند و مجال عاشقی یابند.

کدام شهرآشوبِ گرفتار در آتش جنگ، توانسته است سخن از عشق بر زبان آورد؟ پادشاهان بزرگ، در گذر تاریخ، قانون‌ها را با من ــ با انگشت سبابه‌ی خویش ــ نوشته‌اند. دشمنانشان را تنها با یک حرکت انگشت اشاره از میان برداشتند؛ گاه با تهدیدی از جنس حمام خون، پادشاهان مغرور کشورگشای را درهم شکستند.

شما یا از عظمت قدرت بی‌خبر مانده‌اید، یا چنان مستِ عشقید که از داستان‌های تاریخ هیچ نمی‌دانید. مگر نشنیده‌اید کتاب‌ها چه می‌گویند؟ جنگ‌های جهان، همه بر سر قدرت بوده است. فرماندهان، تنها با یک اشاره، سربازان ــ همان مردان عاشق را از سرزمین عشق به میدان خون فرستادند. عاشقان در این میدان، کشته‌ی راهِ عشق نبودند؛ آنان، کشته‌ی دشمنانِ غالب شدند.

این است اصل جهان: قدرت! ستونی قدرتمند که هفت آسمان و هفت اقلیم در برابر او تسلیم اند. هرچه جز این بگویید و گفته شود، فریبی بیش نیست.»

انگشت میانی در آیینه‌ی کوچک خود نگریست و مستانه گفت:

«بزرگی شما، هرچه که باشد، از خودتان نیست؛ این مردمان‌اند که شما را بزرگ کرده‌اند. اما من، بزرگ‌زاده شدم؛ از میان شما، من بلندترینم. قد و قامت من نه نشانی پوچی، که مایه‌ی تعادل شماست. شما بر من تکیه می‌کنید، و از همین روست که عزتِ من فزون‌تر از همه است.

مگر ندیدی؟ آنجا که سخن از عشق به میان می‌آید، ظاهر نیز تا جایی کارساز است. این روزها در بازار عشق، قامت‌های کوتاه کم‌ارزش‌اند؛ ظاهر، به سرمایه‌ی هستی تبدیل شده است.

از قدرت سخن گفتید؟ قدرت نیز زاییده‌ی بلندی‌ست. قصرها و کاخ‌ها را بر بلندای زمین می‌سازند، تا شکوه شاهان را فریاد کنند. در جنگ‌ها، هرچه قلعه‌ها بلندتر، و هرچه قامتِ سربازان ستبرتر، نگاهبانی آسان‌تر و پیروزی نزدیک‌تر است.

آری… بلندی عزت می‌آورد. ظاهر، سرچشمه‌ی قدرت است. ظاهر است که عشق می‌آفریند و قدرت می‌آورد. اگر ظاهری زیبا و آراسته داشته باشی، هم عشق به سراغت می‌آید، و هم قدرت در دستانت می‌نشیند؛ زیرا که شاهان، خود، مستِ زیبایی‌اند.»

انگشت کوچک، نصیحت‌گرانه سر برآورد و گفت:

«سخن هر یک از شما را شنیدم، ای برادران؛ اما همه‌تان از حقیقتی که بر لوح هستی نوشته‌اند، غافل مانده‌اید. روزی مردی بزرگ بر من گفت: بر لوح جهان چنین نگاشته‌اند: آسوده باشید تا زمانی که انسان‌های آزاده نفس می‌کشند. پرسیدم: این آزادگان چه کسانی‌اند؟ گفت: آنان که دل به هیچ نمی‌بندند؛ نه به قدرت، نه به ثروت، نه به ظاهر، و نه حتی به عشق‌های افسانه‌ای.

آنان عزت و بزرگی را در درون خود می‌جویند، عشق را گونه‌ای دیگر می‌بینند، تسلیم سرنوشت می‌شوند، و قدرت را هیچ‌گاه در راه ناراست به کار نمی‌برند.

آری، ای برادران، بزرگی در آن است که سود برسانی. بزرگی نه از کردار بی‌خرد است و نه از عمل ریاکارانه. بزرگی در زیبا گفتن نیست، در سخن نیکوست. این سیرت است که بزرگی می‌سازد، و چهره‌ی ناخلف جز پرده‌ای بر کردار زشت نیست.

قدرت، ماندگار نیست. کدام پادشاه ستمگر را دیده‌اید که نامش به نیکی در یادها مانده باشد؟ عشق زیباست، اما همه‌چیز نیست. این انسانیت است که به عشق معنا می‌بخشد. عاشق حقیقی به قد و قامت و چهره نمی‌نگرد، بلکه دل‌بسته‌ی قلبی پاک می‌شود.
جز این، هرگز نخواهد بود. هرچه خود را خوارتر کنی، عزتمندتر شوی. شما هرچه باشید، آدمی بی شما می‌تواند زیست، اما بی‌نَفَس، حتی لحظه‌ای نتواند ماند. آری، فروتنی برازنده‌ی درختان افتاده است؛ آنان که اکسیر زندگی ــ همان نَفَس پاک و هوای عشق ــ را بی هیچ شکایتی به مردمان می‌بخشند، و سرانجام، تسلیم تبرِ سرنوشت می‌شوند.

بزرگ آن است که ادعای بزرگی نکند، و من در هیچ‌یک از شما اثری از بزرگی ندیدم. و السلام

آثار دیگر نویسنده :

Uploaded Image

موقعیت در نقشه ادبی :

قالب تخصصی داستان :