آیینه تنهایی
سوگند بر هراس تنهایی
اینک
آیینه سپیده دم
پناه شب های تار گشته
و ذهن؛
به آغوش خاطرات فرو رفته
مژه ی فتاده بر رخسار
پیکی از جلالت قلب آورده
و بحر المیت؛
مروارید دریا را؛
به ساحل آرامش فرا خوانده
سوگند بر قامت تاریکی
دیدگانم
امید بر چشم های نور داشت
اما روشنایی،
بام فلات بی آب و خاک گشته
و نیستان دشت
چهره گل را به نسیان برده
این روزها
پرستوی عاشق
از سکوت غم
درمانده شده
گویا مردِ شب،
جوهرِ کلام را
به فراسوی صخرهها سپرده
وقتی سیل اشک،
گریبانت را گرفت
مرد،
به امید رهایی از گرداب سرد
به پنجره تار شب
تکیه می زد
او سرگرم بازی هایش بود
با تیلههای دستانش،
آتش عشق می ساخت.
لبخند دل فریبش
چشمانِ سیاهت،
را مست آتش کرد
نامردی بود
اما تیله های چشمانت
تیله های بازی اش گشت
سوگند بر دلِ غمگین
که دستان را،
به سوی آسمان گرفت
تا از بیرحمیات شکایت کند؛
اما قسم به جانِ نامردت،
که عزیزِ جانِ من است؛
آن دستها،
به یاد حلاوت ها،
شکایت ها را از یاد برد
سوگند به ادعیهی صبحِ روشنایی،
تو هیچگاه خدا را نمی شناختی
خدایت، ناخدای غرور بود
و فرشتگانت، ماهیان تور
اما
به سوی دریا آمدم
تا تو را بیابم
افسوس
فهمیدم
جانت
به بانوی دریاها گره خورده
آن پری فریبا
خواننده شعرهای دریا بود
تو تار مویش را ساز زندگی ات کردی
و لبخندش را نقاشی هنر
سوگند بر دلشکسته
شیشه های دل را شکاندم
تا زنده بمانم و نفس کشم
اما خانه ام
حتی بی شیشه نیز،
تاریک و خموش است
گویی عشق،
عجیبترین شعرِ خیالانگیزِ روز های من است.


