ازگردش چرخ دلگیر شدم
از گردش سخت چرخ دلگیر شدم
از صبح امید بی وفا سیر شدم
هر وعده که داد نیست جز خواب و فریب
در آینه هر ثانیه تحقیر شدم
گفتم که بسازم به همین حال خراب
دیدم که اسیر نفس تقدیر شدم
مرگم نرسید و نفسم بند نشد
آنقدر که از زیستنم سیر شدم
این سینه به خلوت شب، آهی سر داد
انگار جوانم، به خدا پیر شدم


