ای حضرتِ دلدار،
ای حضرتِ جانا…
ای قبله عالم…..
شدهام عاجز و خسته،
چون سالکی بر کنج نشسته….
روزی روزگاری..
اسبِ چموشم
بنَشست بر سبزهزاری.
هرچه گفتمش،
رفت سوی حریمِ آبی…
آن زمان …
سربازِ حکومتی بیش نبودم؛
ترسان و لرزان،
برفتم پی تندتیزپای…..
خشمآلود گفتمش:
«ای کورِ کوران!
مشکی به کف داشتم،
جرعهایت ندادم؟
سیراب را چه حاجتِ آب؟»
اسب بخندید
و سر فرو برد بر آب
در پی گریزی…
برفتم سوی افق ها…..
لیک همه آب بود و رود…..
اسبم به رخسار چو طاووس ناز،
به کرشمه چو عروس سرفراز…..
ناگه
زان سوی آب
آفتاب جمالش طلوع کرد.
سرخانارم،
مهتابِ خوشنوایم،
گلاندامِ مهرویم
آب میریخت
در کوزهی خویش.
چون نگاهی انداخت مرا،
صد جان دادم به حضرتِ جان.
یک دل برفت جان،
یک دل برفت ذهن،
یک دل آمد عطرِ ناز،
یک دل آمد چشمِ باز.
بدیدم چشمی
چون چشمِ آهو
عذرخواهم ز محضرِ حضرتِ پاک…
برفت نگاهم
هزار بار
به دیدهی چالاک.
یار آمد
و مشقِ عاشقی کرد.
دل رمیده ما را اسیر یک نگاه کرد
بدین سان ….
هزار گفتمش به خدای:
ای کاش بودم سویی دیگر؛
آنگاه….
کوزهاش سنگین،
مردش مردِ مردان،
پهلوانش گردِ یزدان…
میگرفتم سبوی سنگینش را.
ز شرم ،کلاه ز سر برداشتم
تاعرض ادبی کنم ز دور او را.
بگویم:
منم سربازِ شجاع،
با اسبی چالاک؛
آمدم سوی تو
ای مهرویِ مهتاب.
ناگه بلغزید ز دستم آن کلاه تیز
افتادش بر آب چو وزغ لیز .
کلاهِ بیچاره شدش مهمانِ غریبِ آب.
دلم بسوخت به حال خویش زار…
صد دشنام بفرستادم و فرمودم.
ای مستِ مستان،
چرا گیج و حیرانی؟
یک سلام
سخت بود و دشوار
که کردی خودت را مضحکه ی عام…
بخندید مه رویم
به کلاه بر باد رفته.
ناگه شرم کرد
ز خندهاش؛
و انداخت رویش بر چمن،
کوزه گرفتش بر بغل
و رفتش به دیارِ چمن.
هزاردعا خواندمش
که بشکند آن سبوی دست….
لیک رخش رفت
میان سروها،
عطرش شد
مهمان گلها…
شرم کن،
ای اسبِ بیکار
دخترکِ جوان برفت
هر قدمی
تندتر ز توی چارپای.
بعد آن روز….
خواب و نفس چو شاهین تیزپای شد
هر دم ز من بی یار دور تر شد
سربازِ دیارِ ملک بودم،.
و شمشیرم خدایم بود؛
سربازِ رهِ عشق شدم
و چشمهایت
خدایم شد.








