دوست مهربانم، چرا غمگین و نگرانی؟
میدانم که خسته از نیرنگ و تبعیض دنیایی.
من هم مانند تو، این روزها دلم گرفته است.
گاه و بیگاه به این میاندیشم:
چرا دنیایم با تو فرق میکند؟
رنگ خونمان یکی است،
نفسهایمان از یک دیار میآید،
هردو انسان هستیم،
و جوش و خروش دریای خون در رگهایمان
باعث میشود در این دیار
زنده بمانیم و زندگی کنیم.
اینک، یک پند اصیل و پخته به تو هدیه میدهم:
اشرافزادگان اصیلزاده نمیشوند؛
اصالت از درون آدمی میآید،
نه از جای و مقام نیک.
این صراحت سخنم به یک دلیل است،
زیرا که من همه چیز را میدانم.
بگذار خودم را با تو آشنا کنم:
من همانم!
پدرم شاه است،
و مادرم بانوی این سرزمین.
و من، تکیه زده بر تخت ولیعهدی،
تنها شاهزادهی این دیار هستم.
اما ای دوست،
غصه مخور و از من مترس.
من از تبار تو هستم.
در این روشنایی کاخ شهر،
که بر آفتاب گرم خویش میبالد،
تنها با کهنه کفشهای حصیری
و توشهای از آب و نان
به سوی غاری در قعر تاریکی میروم.
میخواهم شغل بنایی یاد گیرم
تا خانهای برای خود سازم.
آیا شاهزادهی بنا دیدهای؟!
مخند ای دوست،
بر این تناقض نیک.
با گل و لای،
کلبهای برای خود میسازم
در جایی قعر در تاریکی،
تا چشمانم هرگز خواهان باریکه ای از نور نباشد .
این خانه باید از خورشید دور باشد؛
نمیخواهم حتی لحظهای آن
او را ببینم.
دوری ام از او تنها بر یک جهت است:
او را شناختم، و دانستم کیست.
او همان مدعی زینتبخش فلک ناپاک است.
دلم میخواهد در این آشفته بازار بمیرم
خانه میخواهم چه کار؟!
میدانی…
تمام آرزوهای نیکم فقط برای سرزمینم بود.
حال ای یار، مپرس چرا هنگام سخن گفتن با تو
سربهزیر دارم؟
من بسی خجلزده و سرخ هستم.
آری…
شرم بر بیشرمی او!
با آنکه هیچ از حرکت نمیداند،
و شرق و غرب برایش ناآشناست،
همچو زاغ، مست کبک است
و فلک چرکدل را تقویت بخشد.
دیگر بس است!
باید چتر خویش را رها کنم
و به دیار باران روم.
من سرمای این دل فسرده و تنگ را
بر کنار او ماندن ترجیح میدهم.
بدان ای عشق!
در این ره، نور هیچگاه همسفر تو نخواهد شد.
تنها یار و دوست تو ابرها هستند،
آنها حافظ تو هستند.
دلت را آرام نگه دار و مترس،
و از این چتر بیرون بیا.
مبادا دل آرامم،
به سایبانهای دروغین ساحل خموش اعتماد کنی
و از باران شهر بترسی.
آنان یکی هستند،
همچو دو روح در یک جسم؛
تنها بر لب و چشمهایشان مهر زدهاند،
تا کور باشند و خموش.
حقیقتی بس تلخ است، اما…
آن دریای سراسر از بزرگی و عظمت،
تنها دوست آفتاب و کرانه است.
به یاد داری؟
روزی دریا گودالی بیش نبود.
آن روزها دوست بود،
اما اکنون دشمن.
ابرها سالهاست که دیگر بر دریا نمیبارند،
زیرا که قرار بر این بود
آن گودال سراسر از آب باشد،
تا صفای دل مردمان باشد.
اما او بگذاشت…
آن بوم هزارچهرهی ناپاک،
آن زینتده گردون،
به زمین نزدیک شود
و خزانهی مردم را به غارت برد.
اقبال از تو دور باد، ای ستاره ناپاک!
حرارت تو، چون کوه آتش است،
و پولادینمردان سرسخت را
ذوب و روان سازد.
آه… تاولهای پاهایم
ای یار،
مرا کشتهاند.
هیچ توشه و آبی نمانده.
چرا به آن غار نمیرسم؟!
اما نمیدانم چرا آن دلدادهی آسمان
در اینجا حضور ندارد.
به اطراف مینگرم: خورشیدی نیست.
در این نزدیکیها تنها بوستانی میبینم،
که قاصدکهایش با شیپوری بزرگ در دست
خبری میدهند، بلند و رسا،
اینچنین بانگ میزنند:
«ای سروها!
ای گلها!
ای درختان پرثمر!
آگاه باشید که اکنون،
فریاد بهار خوشرنگ و شاداب
در سکوت آن زمستان بیروح و جان هضم شد.
آری، اینک دیگر ما تنها هستیم؛
زیرا که غنیمت قوی شدن،
از دست دادن نور فلک است.
زمان آن رسیده است
که این خور طمعکار دیگر بر سرزمین ما وارد نشود.
ای برادران! همه با هم یکی میشویم و میتازیم.»
آری… اینگونه است که تعبیر جهان بیتدبیر شود،
و وارونه شود روزگاری
که آن خورشید را همگان پرمهر میدانستند.
آری، او که نامش مهر است،
بیمهرترین مهر جهانیان است.
او همان دلربای بیرحمی است،
که با آمدنش معشوقهی آسمان،
آن قرص زیبارنگ،
آن هلال خمیدهی پرفروغ را از او دور سازد.
چشمهایم غرق در غم است؛
پس این سرزمین نیز درگیر تزویرگری اوست.
من چه خوشباور بودم که او دوست ماست!
با چشمهای بارانی به سوی تختهسنگی میروم،
به باغ سرسبز مینگرم،
و سخن گفتن را آغاز میکنم:
ای آبادی!
ای باغ خرم!
به جانم سوگند،
با چشم خود میبینم تزویرگری خورشید را،
که چه بسیار سیهکاسه است؛
و این تنگنظری او گاه موجب شود
خود را در ابرهای پوشالی ناخلف پنهان کند،
تا نور روشنبخش او
به جهانی سراسر در آزادگی نیاید.
آری… در آن روزها، در آن دورها،
کنار باغی خرم همچون شما،
گلهای غرق در مشق خون را بینی،
که بر برگهایشان جملهای به قلم سرخ رواندهاند:
«اصالت و شرافت، عطر گلهای آزاده است.»
آری، آنان همچو درفشانی بر خاک زمین ریشه دواندهاند،
و امیدِ ناامیدشان ناامید نخواهد شد
از نیامدن آن خورشید پرادعا.
افسوس که دل آن خورشید نخواهد سوخت
از اشکهای بسیار آن غنچهی کوچک فسرده،
که از سرمای بسیار
جان او مجال ایستادن را نمیدهند.
افسوس که آن قلب خودخواه او
او را یاری نمیکند
تا اکسیر زندگی را به قلب این یار بییار هدیه دهد.
آری، اینگونه است که گلهای امید
با چشمانی پر از انتظار
با آن مهر پرکینه وداع میکنند.
چگونه میشود او را خورشید دانست؟!
آه… که نتوان آموخت بر او
کلمهی دلانگیز عشق را.
آه… که نتوان گفت بر او
سخنی از دلدادگان عاشق خسته را.
آه… که عظمت عشق برای او بیچیز است.
مهر او تنها مسخشدهی قدرت است.
نور او خواهان کاخهای بلند
پادشاهان و شاهزادگان است.
مشرق یا مغرب مهم نیست؛
هر جا که کوه ثروت ایستاده است،
آنجا خانهی اوست.
گرمای او میکُشد آزادگان پُرامید را،
و سرمایش میکُشد مردمان دلدادهی راه عشق را.
ای جان،
با این خورشید چه شود دنیای سرد خفناک من؟!
چگونه میتوان امید را همراه خویش داشت
اما بدانید که شاهزاده این دیار در سرما و گرما روزگار همیشه کنار شما خواهد بود








