هنگامی که دنیا بر سرم فریاد زند،
دستهایم را چون کودکی بر گوش میگذارم.
او ردیفی از قوانینِ نانوشتهاش را
به جبر، نه از اراده و لطف، بر من سرمشق میدهد.
چون انگشتانم
از سرمشقهای بیدادگرش پرِ آماس شود،
آرزو میکنم کاش بهجای دست، بالِ پرواز داشتم؛
میرفتم به سفر،
خانهنشینِ سرزمینهای بیقاعده و قانون میگشتم
آری…
گاهی دلم میخواهد همچو چکاوکهای بهاری شوم؛
بروم در آغوشِ یک درخت،
همان درختِ سیبِ خندهرو؛
طوطیِ خوشزبان و خوش رنگی شوم
و از داستانهای پرفرازونشیبم گویم،
آن پیر سبز هم سخن گوید
از شعرهای بیقاعدهاش حرف زند
گاه؛
می خواهم
تاری از زلفهای سبزش را از آن خود کنم
و واژههای زیبایش را بنویسم.
او همچو معلمی خوشذوق،
شعرهایش را بر من سرمشق میدهد،
چون نجوایش به گوشمرسد
به قصد شعر هایش را اشتباه نویسم
تا بار دیگر صدایش به گوشم آید
وقتی آفتاب میرود و جامهٔ شب سیهرنگ میشود،
راوی داستان ها می شوم
و قصه هایم را می گویم
از پاییز
همان پاییزِ ناراست،
که برگها را چون تازیانهای بر تنت زند
و جامهٔ زردت را فرو ریزد.
از زمستانِ پوشالیِ گویم،
که چون خیاط شهر شود
و جامهای سفید بر تنت دوزد.
تو نیز می گویی
از افسانه های پریان
از سخنانِ نیاکانت،
که تولدِ قانونی زیبا را برایتان روایت کرده است،
همان قانونِ نوشتهٔ جهان،
که مردمان را شیفتهٔ خود ساخت
و مردی را دلدادهٔ علم.
روزی از روزها، چنین میگذشت ایام…
دنیا غرق در آفت،
هر آدمی در پیِ قصهای،
هر اندیشمندی حیران و خسته،
هر مکتبی بسته،
هر چشمی اشکآلود،
و هر غذایی آمیخته با بغض و بیداری.
و صدا…
تنها صدای فریاد بود.
در آن روزها،
باوری بود روشن و بیدار ؛
چون پروانهای در تاریکی.
مردی از دیار غرب
در دورانِ آشوبِ طاعون می زیست.
در آن زمان، هر دانایی به خانهای گریخته،
و هر آشیانهای مهمانِ صاحبِ علمی بود.
چون مکتبها بسته شد،
او به سوی سرزمینِ خویش رفت.
آتشِ علم بر جان و روحش شوریده بود؛
مرد دلداده دانش ،
گام سپار خانه مادری شد
زمین، نیشخندی زد
و شیبی در راهش نهاد.
چشمانش طمعِ علم داشت،
بیخبر از چالهها،
در مسیرِ پرپیچوخم می رفت.
خورشید بر سرش آمده بود؛
آفتابِ داغ مهمانِ راهش شده بود
مردِ ژولیده، در هر قدم،
بر هر صفحه،
معادلهای مینوشت.
به آسمان مینگریست و میگفت:
«بهراستی تا کی چشم طاقتِ دیدنت را دارد؟
باید نگاهت کنم تا بدانم
دیدگانم چه زمان خسته شوند.»
خورشید، حیرتزده از کارِ او،
عزلت گزید در گوشهٔ دنیا
بر پشتِ ابر پناه گرفت.
با خود گفت:
«دیوانهای به این دیوانگی ندیدهام؛
مجنونِ هفت اقلیم کجا با او برابری کند؟»
او غافل از احوالِ دنیا،
هر قدمی سوی چالهای،
و هر نگاهی گرفتار شاخهای…
چون به خانهاش رسید،
در باغ نشست.
پاهایش او را بهسوی درختی برد.
بر آن تکیه زد
و به آسمانِ دنیا نگریست.
اتاقهای ذهنش
پر از معادلاتِ دنیا بود؛
ذهنِ آشفته و خسته.
هزاران نفرین فرستاد و گفت:
«ای آدمی، بهراستی آدمی!
یکدم این جان را خاموش کن؛
لحظهای صدای مغز را ساکت کن؛
بگذار آرامش آید در این خانهٔ شلوغ.»
مردِ خسته،
دستها را بر پشت نهاد
و غرقِ افکارِ خویش گشت.
جامههایش خاکی،
و سبزهها فرش تن برومندش شد.
در همین لحظه…
ناگاه، سیبی خوشذوق
بر گریبانش افتاد.
چون آن را دید، گفت:
«صد حیف بر تو
که بر این زمینِ کهنه افتادی…
ای خوشسیما،
ای غزالِ سبزِ من!
خوشا تو را که مادری تنومند داری؛
بر او تکیه میزنی
و نظارهگرِ بلندیهایی.»
حدیثِ دل با که گویم
جز این درختِ کهنسال؟
چه کسی داستانهایم را بداند
جز این مهربانِ تنومند؟
در مسیرِ سهمگین از پا افتادم،
و تنها در آغوشِ درختِ خوش رو
جان دوباره گیرم.
میوههایش مهمانِ دامانم،
و شاخههایش سقفی بر سرم.
مردِ شیفتهٔ
درنگی کرد و سیب را از کف گرفت.
در همان حال، ناگاه جرقهای بر ذهنش افتاد؛
اتاقهای خاموش پرفروغ شد.
چون دیوانگان برخاست و گفت:
«چگونه آمدهای سوی من؟
چه تو را به این خانه آورده؟
چه کرده تو را مهمانِ زمین؟
هر داستانی بیانتها،
و هر چشمی متحیرو سرگشته
چیستانی بود بیجواب.
مرد، مصرّ بود بر گشودنِ راز ها،
«ای غافل از احوال دنیا!
دیدی چه شد؟
هرچه از بالا آمده،
بهسوی زمین بازگشته؛
هیچچیز
به آسمان نرفته.
هر میوهای هجرت کند به دیارِ زمین؛
هر بارانی فرستاده شود به دیارِ زمین؛
هر سنگی که بالا رود،
باز آید سوی زمین
قصه چیست
که همه به آغوشِ او روند؟
ملکِ صاحبِ شهر خاموش رفته،
و جز ستارگان و سیارات،
کس مهمانِ آسمان نیست.
قصه دراز است،
و چاره در چارهجویی آن.
باید این چیستان را بگشایم؛
تا این داستانِ عجیب
خشنود کند حالِ صاحبانِ علم را.»
اینگونه بود
که قانونی آمد سوی دنیا
و قوانین دیگر را در گوشهای اطراق داد.
اصلِ قانونِ دنیا این است:
قانونِ جاذبه.
و دنیا سرسخت گوید:
«روزگارت گرچه تلخ شود،
چون زالزالکِ نارس،
اندیشهات را بلند دار،
و باورت را عمیق…
که هرچه خواهی،
از دستانِ ملک
بهسوی تو خواهد آمد.»








