گر خاطراتِ شیرین در جان بمانَد،
گر آتش در سینهام جا گیرد،
چه کنم با آتشِ جان؟
فاصلهها که بیایند،
لبخند طعنهای بیش نیست.
وعدهها…
بتپرست زمانه کند آدمی را.
غرور که آید،
دو صد ابریشمِ جامه را
خرمنی بیش نکند.
باد که زند،
در خانهام را…
غار….
همان شیفتهٔ نور،
بازکند….
این کلبهٔ آشفتهام را.
ای غار،
ای خرمنِ نورپرست،
در مستی، پژواکهای باد بمان.
نوری که خواهانش هستی،
در اعماقِ برف نفس میکشد.
اما تو، هراسان،
به هر سو روی که او را بیابی.
آیا میدانی حقیقت ماجرا چیست؟
ای غارِ کهنهٔ من،
یا برف در نسیان است،
یا تو در عصیان.
فریاد مزن،
هیچ مگو…
جان من،
لحظه ای سکوت کن.
صدای مروارید های سپید،
در قعر سکوت شنیده شوند.
نفسهای گرمت،
برف را از تو دور سازد.
خیال مکن زبان حکیمِ سخن است،
چشم همه جهان است.
دو صد آواز نفس،
مریدِ دستانِ کریمانهٔ حضرتِ چشم است.
به همین طریق است
که در خموشیِ چشم،
نسیان شکل گیرد.
چون چشم بینَفَس گردد،
برف بر رودخانه ببارد،
و سپیدیاش بر آغوش غار قرار نگیرد.
کنون
دوست من،
اندرزی دهم برتو:
هر آنچه برف را فراموشکارکند،
بر سنگهایت نویس.
آنگاه خواهی دید
خانه ات،
به رنگ سپید در آید
حال بدان،
یک ماجرا میماند که باید به سراغش روی
گر بدانی با عصیان چه کنی،
نجات یافتهای.
عصیان، شه است
و نسیان، خادمِ او.
گنه کرده در عصیان است،
امیدی به درمانش نیست.
او آتشِ عشق خورده،
و به امیدِ سیمرغ شدن،
در عمقِ تاریکیِ غارفرو رفته.
عصیان، خادمِ قدرت است.
قدرت، ردایی بر دامانِ اوست.
چون عشقی بیریشه در دل بنشیند،
قدرت، زنجیر زند بر دامانِ پاکی
او همان رایحهٔ خوشبو است
که آدمبرفی را،
مهمانِ شومینهٔ خانه کند.
آنگاه که آتش، او را آب کند،
همهٔ جان سیمرغ،
تشنهٔ نوشیدن آب شود.
آری،
میوهٔ ممنوعه شده است.
یک بوی رایحهٔ کلبه.
چون دلت به حالِ برف سوخت،
نجاتش ده،
برف را امیدوارش کن.
هرگز با نمکدان به سوی برف میا،
گویی نمک علاجِ زخم است.
زهر به از نمکِ زبانِ شور.
گر خود را آشپزِ این خانه دانی،
بدان:
هرگز طعم نگیرد
برنجِ شیرین،
با زبانِ شور.
گویی مهمانِ عزیز را از خانه براند.
جانا،
دلت نگیرد.
حقیقت این است:
تو در عصیانی.
میپنداری قدرت عشق آورد،
خشم عشق را نگاه دارد،
سخن گفتن دلبسته کند معشوق را…
اما ای غارِ کوچکِ من،
گر خواهی برف را داشته باشی،
باید نقاش شوی،
بر سنگهایت کندهکاری کن:
از مهربانیهایت،
از داستانهای شاعرانهات،
از چشمهای او…
تا سردی هوای بیرون،
برف نسیانکار را به سوی تو آورد
آری،
نقاش باشی یا هرچه،
هیچ بهایی برایت نخواهد بود.
او کنارت خواهند ماند،
زیرا هرچه که باشی،
برای او دوست داشتنی هستی.
اما بهایِ سیمرغ ماندن،
رام کردنِ قدرت است.
سیمرغ آتشین که شوی،
برف از تو میهراسد.
ای الهه من،
تو زیبا هستی،
نپندار،
سیه بودنت،
برف سپید را از تو دور کند،
زیرا که…
او تو را با همه سنگ بودنت دوست دارد.
پروانه را ببین،
از او یاد بگیر داستان عاشق شدن را.
او به زیبایی خود میبالد،
و گردِ آتش میگردد،
هرگز مستِ آن نیست که آتش شود.
چند صباحی در دنیا میآید،
و کنار معشوق خویش میماند.
سیّهسرمهات،
غارِ سیهٔ من،
امیدِ پرواز را در آسمان سپید از تو مگیرد.
نیازی نیست که سیمرغ شوی
تا نیم نگاهی بر تو کند.
همین که در عصیان نباشی،
برف از آسمان،
قلب پاکت را ستایش میکند.
آری،
بالِ پرواز دهد بر تو،
و لبخند مهمانِ دلت کند.
آنگاه،
ای غار عزیز من،
شانههایت مهمان برف شود،
و چکاوک ها آواز را از درون تو می خوانند.








