در پهنه زمین پهناور
در قعر اقیانوس ها و خشکی ها
میان جنگل ها و کوه ها
در هر دانه سرخ انار
در هر پر پرتغال خوش بوی
معنای زندگی نهفته است
اینک…
حدیثی آید از لبان کاج
ای که تکیه زده ای بر درخت کاج
بشنو از من
آدمی
مرد یا زن
مرز یا فاصله ای نیست
هریک
مهمان کشتی محبت است
هر لحظه ی سخت زندگی
تنها با عشق شیرین شود.
آری….
عشق همان
نهال کوچک است
و روزی درخت تنومند شود
این نهال زیبای ما
گاه یک زن است
با احساسات ظریف
گاه یک مرد است
با غرور و تعصب
تفاوت آن دو در چیست
آیا مرد درخت، هم عاشق شود ؟
اگر از من پرسی
مرد یا خنثی است یا عاشق
گاه محبت کند
به رسم مردانگی و شرافت
گاه محبت کند
به جبر؛
گویا جرس پیک قلب ،
جلالت بر دل دارد
ای دوست
میان این دو فاصله هاست
هرگز این دو را یکی مگیر.
آن گاه که مرد عاشق شد
دیگر مرد نیست
مداح عالم عاشقان است
می دانی
می خواهم امروز درخت زن را به گوشه ای برم و از درخت مرد با تو سخن گویم.
ای بانو
ای نهال کوچک
اجازه ده
از درختی تنومند و مغرور با تو سخن گویم
من همان کاج درختم
آمدم داستانی گویم .
این داستان بس عجیب است و حیرت انگیز
مرد هرگاه عاشق شود
در تاریکی رود
هر همهمه ای برایش سکوت است
هر فریادی تنها فریاد مغز است
گاه این سیاهی
او را در عصیان برد
عصیانی که تنها برای
خموشی یک باوراست
هر عشقی را انکار کند
مرد آمده که قوی ماند
او را باعشق چه کار؟
گویی عشق او را ضعیف کند
ای برادر بدان
نوش داروی عشق خموشی و غرور نیست
عاشقان قوی و دلداده اند
عاشق ترسو دیده ای؟
به همگان خبر رسیده مسیر عشق پیچیده و دشوار است
در پشت خورشید برای چه گریه کنی؟
آیا گریه نشان ضعف است
در نظرم اشک خود قدرت است
افسوس که حالش به نشود
خیال هایش او را به کوی و بیابان بی نشان برد
چون عطر زلف به مشامش آمد؛
با گریه شب را سحر کند
آیا قلبش،
مهمان دلداده اش خواهد شد؟
داستان و افسانه کند یک واقعیت را؟
از کاه کوه سازد
ذهنش از این ماجرا شکایت کند
او را به دیوان عالی برد
ای مرد بس است بر من جفا مکن
حقا که دیگر خانه همه پر از خیال های بی نتیجه مانده
جا تنگ است و دیگر جایی برای اندیشه های زندگی نیست
این داستان اصل است
در رسم عاشقی
دیگر به سوی حیا مگرد ای دوست
که دو چشم مرد حقیقت را خواهند گفت
در چشمان او هر دم مردمک چشم را رقصان بینی
در هر سوی
می چرخد می چرخد
آن گوهر سیاه
در دریای سفید خویش
شنا کند
تا شاید در ساحل عشق
دو چشم آشنا بیند
دیده ای در حلقه ی رنگی چشم
سوراخی آمده که مردمک شده
می دانی او از چه آمده
روزی دور اندیشان همه یک نظر بودند که راه عشق را بر تمام سربازان ببندند
سراسر پیکر آنان را با کلاه خود و زره آهنین پوشاندند
درهای قلب و مغزبسته شد
عشق دیگر نتوانست به جان پیاده سواران بیاید
اما نمیدانستند که روزنه چشم رو به جهان باز خواهد ماند تا راه عشق بی راه نماند
آری راه مغز و دل را بستی
راه چشم را چه می کنی ای هوشمند فرزانه
ای یار
فریاد عشق از هر شیوه و روشی بهتر است
تا می توانی فریاد زن
تا عشق را بیابی
عذر خواهم در محضر حکیم فرزانه حضرت مولانا
حرفی زنم خلاف حرف ایشان
هرگاه عاشق شدی فریاد زن آن قدر بلند که تمام جهان بشنود
بر دهان و دلت مهر نزن
فرصت ها همه درحال رفتن هستند
درنگ کن برادر
ای واعظ نصیحت گوی
بر مرد عاشق
خطا مگیر
به بلندای آسمان سوگند
که سر به زیر بودن چاره نیس
چاره این است که گاه لبخند زنی
و با چشم سخن گویی
دیده ای رعد و برق را ؟
که ناگاه تو را گیرد
من در آسمان حقیقی ندیده ام
در چشمان یک مرد دیده ام
چنان واضح است که تمام مدعیان بازار عشق ،آن را خواهند فهمید
این روزها
سرزمین های تاریکی هستند
که آفتاب به سوی آن ها دیر طلوع کند
گزافه نیست اگر بگویم آن برق تمام تاریکی هایش را روشن کند
زن را برق نگیرد آتش گیرد
او همان چوب ساحل است
چوبی که آمده به ساحل تا شعله ور شود
آمده که فدا شود برای یک ساحل سرد
ای ساحل پناهش باش
اگر درچشمان او اشک بینی
هدیه ای ده بر او
با سنگ های خوش رنگت
اشک هایش رابخر
ای زن مهربان
تعصب تو را نیازارد
مردانگی تو را نیازارد
خشم دلت را نگریاند
یک رازبه تو گویم…..
مرد وقتی مرد شود که کسی را دوست بدارد.
تعصب او از دوست داشتن آید.
هرگاه خواستی درون یک مرد را بیابی؛
قلب او را بین
تا بفهمی چه اندازه بزرگ است
می دانی عاشق هرگز بخیل نیست
خانه اش را می گستراند
تا تمام معشوق در آن جا گیرد
آری داستان این است
عاشق صبور است
زمستان اگر بیاید
به انتظار آب شدن برف ها می ماند
آری در انتظار بهار است
گاهی اگر صبرش لبریز شد
بر زمستان رشوه دهد
تا برود و برفش را با خویش ببرد.
ای مرد سرزمین خویش
فرصت ها را دریاب
چه کنی
اگر شکوفه عادت بر درخت کند
چه کنی
اگر شکوفه عادت بر جنگل کند
قدم هایت را قوی کن
برو به سوی داستان عاشقی
نصیحتی بر تو
به فصل ها اعتماد مکن
آن ها دائم رنگ عوض می کنند
تنها به دلت گوش ده
اگر از شکوفه ات مطمئنی
اگر رنگ او را دوست داری
اگر می دانی در باغی دیگر
شکوفه ای زیباتر نمیابی
مطمعن قدم بردار
اما اندر احوالات این جهان تو را خبر کنم
از داستان تلخ چو گیاه حنظل
که باغبان های امروزه هریک باغی دارند
اما…
هر دم از هرباغی گلی می چینند
اگر می توانی مسئول شوی
به سوی
چکاوک های بهاری
قدم گذار
و آورنگ ملک دل را ،
از آن خود کن
بانوی من
گاهی
از چمن ها
از درختان
بپرس
تا راهنمایی ات کنند
آن گاه می فهمی
او همان درختی هست که می خواهی
یا خیر
اگر همان بود
کاج هایش را بپذیر
برای تو آورده
ریشه هایش را قبول کن
تا باهم به آسمان بروید
ودر کنار یک دیگر رشد کنید
آن گاه جهانی سرسبز با شما به جهان خواهد آمد.








