آیینه مات
گاهی
سنگ هم میشکند…
گاهی
دلم میخواهد گریه کنم،
اما نمیدانم
چگونه باید گریست.
گاهی
خندههای شهر
تکهی گمشدهی پازلِ من است؛
همان تکهای
که هرچه میگردم،
نمییابمش؛
گویی
زیرِ نیمکتهای خیس
پناه گرفته است.
در یک روزِ بارانی،
پنجرهای رو به خیابان،
میانِ آدمیانِ تنها،
تکیهگاهِ تنهاییهای من شده
هر کدام از آدمیان،
خندههای مستانه شان
به گوش آسمان
میرسانند.
با خود میگویم:
شاید
خطا از من است؛
آنقدر در خود غرق شدهام
که ساحلِ خوشبختی
برایم
یک سراب است.
کنارِ پنجرهی همیشگیام،
در انتظارِ یک همبازی ماندهام
شطرنجم را میچینم
و نخستین سرباز را
حرکت میدهم.
گویی سایهام
رقیبِ تنهاییهای من است.
دست که به حرکت آید،
سایه
از آن سوی آینه
بازی را
به دست گیرد.
سخنهایش
حتی سکوتش ؛
هر کدام
تیری زهرآگین
از دلِ تاریکیست
که به سوی من می آید.
شاه را که حرکت میدهم،
بازی
به دستِ او میافتد.
گمان کنم
اینک بازی را باختم…
آری،
به سایهی خویش
باختم.
شاید هم
دوست داشتم ببازم.
دلم میترسید
که ببرم.
ذهنم میدانست
از همان ابتدا،
توهمِ یک خاموشی را
در قعرِ سکوتها
با خود حمل کردهام.
خستهام
از این چرخهی کهنهی دل؛
چرخهای
که پایانش
همیشه
باختن است.
اگر شاه
بیحرکت میماند،
سایه
دیگر سخن نمیگفت.
فنجانِ چای
گوشهی اتاق
سرد میگشت،
و زنگِ تنهایی
به صدا میآمد.
گاه میخواهم شاد بمانم،
در قعرِ تنهاییها
خندههایی از تهِ دل بزنم؛
آنگونه که خنده
از عمقِ جانم بیرون آید.
اما افسوس،
لبخند زدن
هنریست
که من
از آموختنش
جا ماندهام.
شاید
سختترین هنرِ دنیا
خندیدن باشد.
من، نشسته بر کنجِ پنجره،
با فنجانی در دست،
به بازیِ شطرنج مینگرم.
خیابانهای شلوغ
همچنان
غرقِ سکوتاند.
خندههای مصنوعی
تنهاییِ خیابان را
هضم نمیکنند.
هیچکس
شاهِ خویش را
حرکت نمیدهد.
گویی
سربازهای خیابان
در پیادهروهای شطرنجی،
در هوای نمناکِ بهاری،
نفس میکشند؛
و من
از پشتِ این پنجره
نمیدانم
کدامیک از ما
بازی را باخته است


