باران الماس
غرق دنیایت هستی
و به آبادی جهانت میاندیشی.
خندههای دوستانت
تا گوش فلک هم رسیده،
اما تو کم میخندی،
و کم شبیه اطرافیانت هستی،
میخواهی بزرگتر از این حوالی شوی.
در این دنیای کوچک
با این سن کودکانه
آیندهی خواهرانت
بر دوش تو سپرده شده
وقتی که
پدر به سفر بیبازگشت رفت،
از مقام رفیع برادری
به خلعت سنگین پدر رسیدی.
شبها،
بر آن بالین نمناک، اشک میریزی،
و صبحها،
تکیه گاه خنده های خواهرانت میشوی.
گویی رویاهای کوچکت
بر تاب هلال ماه سوارند؛
هر سو که میرود،
لرزان است و حیران.
دغدغهی شبهایت،
نبود تیله های فردایت نیست،
به سنگهای کفش هایت میاندیشی،
به پارگی کفشانت،
که چگونه راه بروی میان این تاول ها ؟
هر شب که دلت میگرید،
بغض نمناکت را فرو می دهی؛
پنجرهی خانه را میگشایی،
و به ماه کوچکت خیره میشوی،
مثل کودکان میاندیشی،
و مانند بزرگترها گام برمیداری.
دلت میخواهد آنقدر بزرگ شوی
که دستت به گردی مهتاب برسد.
با خود زمزمه میکنی:
آیا میشود همراه او باشی؟
و مونس شبهای تاریکت شود؟
دلت گرفته از آدمهای شهر هزار قصه،
گمان می کنی
تنهایی، برای قلب خسته ات بهتر است.
شبها،
پس از بازگشت به خانهی کوچکت،
با همین دستان پینهدوز،
به ستارهها چشم میدوزی
و در دل میگویی:
«خوش به حال آنها..
احساس می کنم دنیای آسمان،
از این جهان خاکی، بهتر است.
ای کاش در آن بالا بودیم،
و در آن جهان زندگی می کردیم
اما وقتی که
آسمان میبارد،
حسِ شاعرانهات را؛
به اعماق دریاها میسپاری.
با آنکه عاشق بارانی،
به یاد داری
به وقت باران
خانه ات غرق باران می شود
و خواهرانت،
در خانه،
با جامه ای بی پناه
خیس باران میشوند.
محبت برادرانهات
تو را از باران بیزار کرده است.
دلت میخواهد آسمان مهربان شود
و الماسهایش را به زمین بفرستد.
هرگاه به سقف دنیا مینگری،
آرزویت این است:
«ای کاش الماس از آسمان ببارد.»
اما در خلوت خود میاندیشی:
آیا باران الماس حقیقت دارد؟
آیا در ماه، الماسی هست؟
آیا میتوان آن را با چشم دل دید؟
دلت می خواهد باور کنی
روزی آرزوهای بزرگت
بر آورده شوند
و ستاره ها کنار تو خواهند بود.


