دیشب؛ حوالی شمعدانی ها
سایه ی ماه،
ع
ج
ی
ب،
خودنمایی می کرد…
باران، به در و دیوار می کوبید
تا آغوش پنجره را باز
و ببندد
سیلِ بالشِ خواب را …
طغیانِ خاطر ها ،
از کوچه گذشت
و خیابان ،
مملو از خاطره هایی شد
که قدم هایِ من
و تو را
هیچ ،
به یاد نداشت …
کافه ها، فنجان هایشان را آویزان
و بسته
بسته
قهوه هایِ تلخ را
به رود می ریختند …
شانه ی تیر برق ها،
از سکوت لبریز ،
و درخت هایِ تازه متولد شده
در هیاهویِ آسمان ،
دل را به خاک
سپرده بودند …
مادر؛ این چهار ستونِ استوار
دست هایِ سبزش را
زیر بمبارانِ آتش و خون
به آسمان بلند ،
و آرزوهایِ ،
کودکان درد را ،
در گوشِ شاپرک ها ،
زمزمه می کرد …
اینجا؛
درست، کنارِ آیه هایِ رنگین کمانی
خواندم
“انَ
مَعَ العسرِ
یسری”
چیزی شبیه کلام تو
چیزی شبیه “شکیبایی”
شبیه آینده
و
و…
#مریم_کرمی_صبا


