فرماندهِ ناجایی
💚🍃
عالم همه میداند، همچون نفسِ مایی
هم مالکِ قلبِ ما، هم صاحبِ دنیایی
دل از من و درد از تو، آغوشِ خداوندی
گرمای بغل هستی…آرامشِ رؤیایی
در جادهٔ دلتنگی، من، منتظرت ماندم
عطری همه روح افزا از باغ اهورایی
ایمان به تو دارد این، دیوانهٔ کافر کیش
«زیبا!، صنما!، دلبر!» بس خوش قد و بالایی
پیچیده هوای تو، در خطّهی شورانگیز
طعم لب تو ماندهست، بر این لبِ شیدایی
دل بسته به چشمانت، دیوانهترین عاشق
لطفاً بغلش کن! تا دیگر نرود جایی
هم پول و پسانداز و هم بیمهٔ عمری تو
تنها ورقِ بُردی، ای رزقِ مبادایی
چون میوهٔ ممنوعه! بیرون بزن!، از چینه
دل از نفس افتاده، فوریتِ اهدایی
مثلِ نخِ سیگاری کنجِ لبِ دیوانه
هم چاره گری بر درد، هم درد میافزایی
همکاسهٔ سرمستی در لحظهٔ بارانی
این مرده ترین تن را، اعجاز مسیحایی
موجی و تلاطمگون، آرامش طوفانی
در قحطیِ مردانه، فرماندهِ ناجایی
بیتاب، هوایی شد با دیدن چشمانت
دور تو بگردم عشق؟! حکم آنچه تو فرمایی
#کبری_رحمتی(بیتاب)


