دیوانگی
عقل من! دیوانگی کردی که با دل ساختی
پیر دانا بودی و با مکر جاهل ساختی
از همان روزی که رو دادی، به کار و بار او
چشم بستی و حقوقت را که زائل ساختی
درک محدود دلِ دیوانه را، داری قبول؟!
ذهن مرزنگوش من، با سحرِ بابِل ساختی
چین و خط انداختی بر روی پیشانی و بعد
عامی و بیتجربه، با جعل جاعل ساختی
گولِ لبخندِ ملیح عاشقی را خوردی و…
سر به راهش دادی و با کوه مشکل ساختی
همچنان اصرار داری عقلِ دلسوزِ منی
بیسلام و بیعلیک، رود مرا گِل ساختی
کشتزارم را کویر خشک و سوزاندی مرا
سرنوشت تلخ را با گریه، کامل ساختی
چشمها را از سراب آرزو پر کردی و…
گنج قارون! در دل ویرانه منزل ساختی؟!
بردگی، شایستهی قد رشید تو نبود
حقِ قطعی را به میلِ خویش باطل ساختی
کم کم از چشمِ منِ بیتاب، افتادی به چاه
ته کشیدی و کم آوردی، که با دل ساختی
#کبری_رحمتی(بیتاب)

