لبخند
سیب گفتی و جهان را از مدار انداختی
نبض را در گردشی، پروانهوار انداختی
بر در غمخانہے دل میزنم مهر سڪوت
تا نگویم: تو مرا فکر فرار انداختی
راهے دریاے گلگونِ تو بودم بیهوا
دیدم آتش را به جان روزگار انداختی
دست مورفین را گرفتی در میان دست خود
حسرتی در شهر چشمان خُمار انداختی
سوختی بال و پرِ پروانهی مشتاق را
شورشی در جان شمعِ بیقرار انداختی
پیش از این احساس میکردم که با تیزی لب
شاعرے را در غزلهایت بہ دار انداختی
این دل بیتاب من، هرگز بہ ساحل برنگشت
تو مرا با قایقی در آبشار انداختی
#کبری_رحمتی(بیتاب)


