آشنای جان
تو تنها آشنایِ ڪوچههایِ غربتِ جانی
نشانِ آسمانی گمشده در شهرِ تهرانی
رفیقِ قصّهٔ تنهاییِ بیانتهایِ جان!
عزیزِ همنفس! میخواهمت را خوب میدانی
هوایِ شاعری، ڪَل ڪردہ در روز ولنتاین و…
شعورِ شعری و شور و شرارِ شرمِ مستانی
نداری جز زبانِ دلبریِ باد و باران را
که از هر گفتهای، گویاتری، ای عشق پنهانی
سراشیبیِ شانههایِ آرامِ ولیعصر
قدمگاهِ رسیدن از، منیریه به شهرانی
صدایِ عابر دروازهٔ دولت، به تجریش و…
تب و تاب سکوتِ فاصله را، خطِّ پایانی
نوشتم: حوصله تنگ آمده، روحم شده بیتاب
ڪہ تا دستِ خیالت را بگیرم در پریشانی
#کبری_رحمتی(بیتاب)

