شقابق ببین،
چگونه عشق در من میتپد—
در سکوتی که میمانَد،
و نفس میکشد،
مثل نسیمی که از لایه علفزار می گذرد
همچو موجی که لبخندت
آرام بر لبانم می گذرد،
و شبنم،
که بیصدا بر پیشانیت مینشیند،
تا روز را به تماشای تو دعوت کند.
و قلبم،
به آهنگِ تو میزند،
به ریتمِ نگاهت
که در روزنهی چشمانت،
جهان را معنا میکند؛
جهانی که بدون تو،
فقط سایه است.
نوسانِ عشق،
لرزشِ نگاه توست
در روشنایی مهتاب،
و در هر موجی که به ساحل میرسد،
نامی مینویسد
شقایق،
که رنگ سرخش را از بوسههای تو،
و از گرمای حضور تو. می گیرد
نوسان عشق،
نبض تو را دارد،
در هر واژه،
در هر نفس،
در هر تپشِ شعر من؛
و من،
که هنوز به دنبال تو میگردم،
مثل موجی که به ساحل میرسد و دوباره بازمیگردد.


