تپشِ عشق را در من نگاه کن—
همانجا که سکوت،
چون پیرِ دانایی
بر شانههای شب مینشیند
و هیچچیز
جز لغزشِ آرامِ نامت
بر لبانم
جرأتِ گفتن ندارد.
آهستهآهسته،
شبنمی نرم
بر پیشانیِ روشنِ تو
جای میگیرد؛
و قلبِ من،
با ضربانی کهن اما زنده،
آهنگی از تو
در تنِ خویش میتند—
انگار هر نت
از گرمایِ حضورت
نفس میگیرد.
در روزنهی چشمانت،
نوری میجوشد
که راهِ خستگیهای مرا
تا سینهام
روشن میکند؛
عشقی که از نگاهت
رودخانه میشود،
و در اوجِ موجهایش،
نامِ شقایق
چون سرخیِ امیدی دیرپا
میدرخشد.
و این تپشِ همیشگی—
همان موجِ پنهانیست
که شعرم را
تا دامان تو
میکشاند؛
جاییکه
تو را
در هر واژه،
در هر لرزش،
در هر شعلهی بیقرارش
حضور دارم.


