چشمِ من
به جادّهی بیپایانِ انتظار است،
و تو
در مسیرِ آبیِ رویا
قدم میزنی—
آرام،
بیآنکه بدانَد
دلِ من
چگونه از رفتنت
میلرزد.
من
در سنگلاخِ این دلِ خسته
جا ماندهام،
و تو
در میانِ لالهها
و نورهای سپیدِ صبح
میروی،
چنانکه جهان
به ردّ پای تو
گل میپوشد.
رهایم کن،
در دریایِ بیمرزِ عشقت؛
بگذار
آهنگِ شقایقها را
بر موجِ نامت
بنوازم،
تا باد
از هر سو
تو را
در گوشِ من
تکرار کند.
تو
همیشه از رویا
نزدیکتر بودی—
به اندازهی یک تپش،
یک نفس،
یک نگاهِ پرشراره.
و بویِ پیراهنت…
آه—
آن سرابِ حقیقیِ عشق،
که هنوز
در نفسِ من
میسوزد
و نمیگذارد
هیچ فاصلهای
میانِ من و یادِ تو
ریشه کند.


