بویِ عطرت
بر شاخههای شکوفهی گیلاس
موج میزند—
چنان نرم،
که انگار نسیمی پنهان
رازِ حضورِ تو را
در گوشِ بهار
زمزمه میکند.
در هر نفسِ عاشقم،
دریایی از تپش
سر برمیدارد؛
طوفانی آرام
که تنها
با نامِ تو
راهی آغوشِ سکوت میشود.
تو،
آرامشی هستی
در ژرفای بیکرانِ عشق؛
جاییکه جهان
روشنتر میشود
و دل
به سایهسارِ تو
پناه میبَرَد.
لبانت—
از ارغوانِ تازهی بهار
خوشرنگتر،
چنانکه هر نگاه
بر لبخندت
تعظیم میکند.
در مسیرِ عطرت،
دلِ من
خیمهای بر بادِ دلتنگی زده است،
و در پیچ و خمِ
کوچههای اقاقی،
هزار بار
نامت را
آهسته
به جانِ خود
میسپارد.
رو بنما، جانا—
که عشق
بر لبِ بیتابِ من
میلرزد
میانِ تاریکی و ماه،
میانِ یک آهِ خاموش
و سحرگاهی
که با دیدار تو
زاده میشود.


