عشق آمد…..
عشق آمد ناگهان تاب و توانم را گرفت
خواستم حاشا کنم اما دهانم را گرفت
تا که حرفِ عشق آمددست و پایم سست شد
این چنین عاشق شدن،از جسم جانم را گرفت
یاد دارم زندگی بعد از نگاهت جان گرفت
نوبهارِ عشقِ تو ،جانِ خزانم را گرفت
تازه بودم اولِ راه و به دل شوقِ وصال
جور آن یارِ جوان ،روحِ جوانم را گرفت
ای که دل بردی نبستی دل،حواست هست؟نیست
عشقِ تو نامهربان جان و جهانم را گرفت
من ندارم رنجشی از هیچ کس الا فلک
با هزاران حیله از من، دلستانم را گرفت
خواستم تا صبح از عشقش غزل گویم،نشد
چون غمِ آن نازنین نطقِ بیانم را گرفت
#مجیدکرمی_زرندی


